113

اصولا فکر میکنم زیاد هم دیر نمیشود  

اگر تو یکهو عآقل شوی وبـفهمـی که دیـگر بآید فاصلـه هآ رآ کُشت نآبـودشِان کرد  

وهمچنـآن به گوششآن زد  که دیـگر بینِ دو عآشِق نیوفتند  

اگر تو تو یکهو عآقل شوی وبـفهمی که یک دخترِ سی سآلهـ منتظرت مانده است  

و بیآیی بینِ هجومِ این همه روزمرگی که مرا غرق درخودش کرده است نجات دهی  

نمیدانم شآید در سی سالگی ام یک زنِ مطلقه باشم  

یا شاید یک مادرِافسرده  

یا یک دخترِ ازهمه رنجیده واز تو بیشتر  

شاید فقط یک آدم باشم که تنهآ ماندهـ که خیلی تنهآ مانده  

تنـ هـآ تنـ هایِ تنـهـآ

112

این که عشق میکنم اینجا مینویسم به هیچ بنی بشری ربط ندارد  

همین که اینجا مخفی ماندهُ از آدم هایِ فضولِ اطرافم خبری نیست  بس است  

همین که بی واهمه مینویسم همین الان که لاکِ جیغِ زرشکی ام را زده ام و عطرِ خوشبو ام را زده ام  

و بویِ رژِ لبم موهایِ بینی ام را قلقلک میدهدُ دقیقا آماده ام برایِ یک عروسی ِ دور ُ یک بغضِ بی  

خانواده سرزده به گلویم ُ هیچ چیز آرامم نمیکند غیراز اینجا آمدن  

 

پ.ن : اگه باهام حرف بزنه به خدا نمیرم ،قول میدم

111

مهم اینه که الآن حسِ خوبی دارم ، بانهایتِ بدی هایی که دیدم  

با نهایتِ ناروهایی که خوردم ،با نهایتِ ساده ، ساده ای که صدام کردن  

مهم اینه که الآ ن که دآرم تایپ میکنم درسته عالیهِ عالی نیستم اما خوبم  

درست درهمین یک ساعت حسِ خوبی دارم ،حسِ یه تغییر ویه تحول حتی اگر قراره فقط توذهنم بمونه  

مهم اینه که خوبم با تمامِ روزِ جمعه ای که از مَمَل خبر نداشتم والان هم ... 

با نهایتی که "الف" را بعداز 5 یا 6 سال دیدم  و فهمیدم با تمامِ خیانتی که دختر دایی جان بهش کرده است  

بازهم دوستش دارد زیرا وقتی عکس هایِ دوران طفولیت را نظارت میکرد باخنده گفت "عه  کیمیا ازاولم کچل  

بوده" تو هیچ نمیفهمی اما منه آرامُ بقولی ساده لوح پشتِ آن همه غرور داستانِ عشقُ علاقه ی قدیمی اش 

را خبر دارم  

من الان خوبم با اینکه مزه پرانی هایِ "الف" خیلی بهتراز توست خیلی بهتراز تو بزرگ شده است وخیلی بهتراز 

تو ...بگذریم اما جانِ شکرانه یِ نداشته ات به این فکر نکن که من آن قولِ شمالی را دوست دارم  

حرفِ چند سال پیشِ او هنوز هم که هنوز است دلم را شکسته او جتی آنقدر نفهمُ بیچاره هست که به منِ  

9ماه کوچکتراز کیمیا بگوید کوچک وبعداز چندسال دیدارمان بگوید" ای بگی نگی شکرانه هم تغییر کرده " 

یا مثلا تا دمِ غروب که خانه یمان هستند دو سه باری بخواهد مرا ضایع کند وهنوز که هنوز است صدای  

"ف" بینِ پرده هایِ گوشم وول میخورند "شکرانه تو چقد بیبی فیسی  "یا مثلا "توچقدرازدوستات بچه تری " 

ومن بخندمُ بگویم "عه چه خوب مرسی  راست میگی ؟"  

واز دوستانِ دختر خاله یِ سه سال کوچک ترم هم بچه تر بزنم و با خواهرِ الفکه تازه  9 ساله شده است  

همبازی شوم :|  

اصلا ناراحتِ این مساله نیستم ناراختِ این مساله هم نیستم که مامان میگوید "از دخترایِ 9ساله هم بچه تری " 

ناراحتِ این مساله هستم که "حساب نمیشوم " مثله تمامِ بچه هایِ دیگر که با آنها مثال زده میشوم :| 

همین لحظه هاست که دوباره کتابِ شازده کوچولو را میخوانم "بچه ها باید بزرگترارو ببخشن " 

من تمامِ آدم بزرگ هایِ زندگی ام را بخشیدم درست همین لحظه که بینِ یک عالمه افکارِ نامرد غرق شده ام  

وتازه  بازهم میگویم خوبم همه یِ آدم بزرگ هارا بخشیدم ...حتی او 

110

مهم نیست که دومین پستِ امروز گذاشته شده است 110اُمین پستِ این وبلاگِ دوست داشتنی  

من از هرجاهم که فرار کنم از اینجا نمیتوانم  

توهیچ چیز را نمیدانی  

تو نمیدانی که ای چندساله چه داغی را به شانه کشیده ام  

تو نمیدانی کدام التهابِ با الناز بودنت را خواب دیده ام  

تو نمیدانی وقتی فهمیدم خاله جان ها باغتان بوده اند چه حالی شده ام  

توو از هیچ چیز خبر نداری  

ازترسِ آبرویِ مادرو پدرم خبر نداری  

تو از نوشته های پرمخاطبم خبر نداری  

تو از هوسِ در آغوش رفتنت خبر نداری  

تو حتی نمیدانی آن شانه هایِ پهنت به چه درد میخورند  

تو اینهارا نمیدانی وگرنه یه یک عکسِ پروفایلِ من گیر نمیدادی  

که چرا ناراحتی ؟ 

میگفتی شکرانه جان تمام شد دیگر ببین من دوستت دارم ، من هستم ناراحت نباش  

اما عیب اینجاست تو خبر نداری  

ودلم نمیخواهد هیچ گاه خبر دار بشوی من میدانم که اسمِ زنِ داخلِ شناسنامه ات من نخواهم بود  

واین وبلاگ همیشه یک مخاطبانِ خاصی دارد ،که تو بینشان نیستی ، تو آن موقع که من با اشک مینوشتم  

یا مینویسم کنارم نیستی ، شاید آن موقع دستت در دستِ همان ... 

تو چه میدانی که به "نئن" چه حسادتی کردم وقتی عشقِ بینشان را دیدم  

تو چه میدانی که حسادتِ من حسادت نبود  

من حسود نبود م  

لعنت به این حس که من را حسود کرده است  

...بگذریم توهیچ وقت هیچ چیز را نخواهی دانست  

این حسِ لعنتی که هی میگوید تو دوستم نداری دیگر چه صیغه ایست؟:|

109

شاید باورتان نشود ، اما میگویم میگویم که انشگتانم به لکنت افتاده اند  

واهمه داشتم از باز کردنِ وبلاگم از نوشتن از لو رفتن از ... 

______________________________________ 

 

اعتراف هایِ مجازی به دردِ دنیایِ واقعی نمی خورند مَمَل خوان  

عکس هایِ بچگیمان را فرستادی  بغلم کرده بودی درست یک سرو گردن بیشتر از من بلند بود  

خم شده بودیُ دستت دورِ کمرم  حلقه شده بود وانگشتِ اشاره ات درست لنز دوربین را نشانه رفته بود . 

دومین عکسی که برایم فرستادی هردو داشتیم باهم شمعِ تولدِ تورا فوت میکردیم ...وتوانگار بیخیالِ دخترهای 

دیگرِ فامیلتان شده بودی .عکسِ دیگرمان کنارِ مادرت نشسته بودیم  ومادرت دستِ من را گرفته بود  

تا دخترِ خجالتیِ خواهرش بیشتر از این قرمز نشود .... 

واما عکسِ دیگرمان همان عکسی بود دستت شانه ام را دربر گرفته بود ومن از خجالت   طره ای از موهایم  

را  بین دستِ کوچکم گرفته بودم  

بعداز آن همان عکسی بود که ماتش مانده بودم با لباسِ عروسِ کوچکم کنار تو دست درستت بودم زیر چشمی  

تورا می پاییدم ... 

این ها تمامشان عکس هایی بودند که من نداشتمشان ازتو خواستم وتو برایم به آنی فرستادی  

تو عکسِ بچگیمان که من را درآغوش گرفته بودی را در تلفنِ همراهت میخواستی به چکار ؟ 

این عکس ها به چکارت می آید بلند قامتِ فامیل ؟ 

تو بزرگ شده ای قد بلندُ هیکلُ تنومندُ جذابُ شوخ اما من هنوز همانم همان دخترِ خجالتی همان صورت گردُ  

همان کم حرفِ فامیل همان دخترِ محجبهُ همان ساده لوحُ همان ....دختر  

فقط با عاشق پیشگیِ بیشتر  

ازتو پرسیدم ، پرسیدم که  دلیلِ بی موردِ موسیقی فر ستادنت چه میتواند باشد  

is tayping .... 

منتظرِ جواب ماندم اما حرفی send نشد ترسیده بودم که حالا هم مسخره ام میکنی  

که یکهو نوشتی ....چه حرفایی که تایپ میشه send نمیشه   

من : خیب شمsend ش کن  

تُو: نمیدونم چیه اما میدونم که واقعیه یه حسِ که ... 

من:که ؟ 

تُو : که دوستت دارم  

تو هیچ نمیدانی تو از نزدنِ قلبِ دوثانیه ای ام هیچ نمیدانی  

از ککلنجار رفتنِ انشگت هایم باهم که بنویس من هم ازخیلی قبل تر دوستت دارم  

تو نمیدانی که تا ساعتِ 11 شب که دوباره آنلاین شوی چه زجری کشیدم که بگویم :من حرفایِ ظهرو  

جدی نمیگیرم توهم جدی نگیر  

تو نمیدانی وقتی  جمله ایت را خواندم :ولی من جدی بودم  

چه بر سرم آمد نمیدانی وقتی خاطره یِ سه سالِ پیش را با جزئیاتش یادت بود را برایم تعریف کردی چگونه نیش  

تا بنا گوشم باز شد  

نمیدانی وقتی گفتی آن موقع ترسیده بودم که خواهرت باشد ومن زودی از اعترافِ دوست داشتنم پا پس کشیده بودم ومرا مضحکه ی خودم کرده بودی  

چه کشیدم ... 

تو حتی نمیدانی با چه استرسی تایپ کردم که  ترجیح میدم اگه بخوام حرفی بزنم رودر رو باشه یا حداقلش تلفنی  

وتو شعر برایم خوانده بودی گیتار زده بودیُ ویسش را فرستادی  

تو این روزها عجیب جنتلمن شده ای  

میخندانی وبعضی وقت ها غیبنت میزند اما من هنوز هیچ اعترافی نکرده ام ولی خب ضایع بازی هایِ  

دخترانه ام خودش داد میزند که من هم نیز ....

108

مَمَل اون روزا یعنی همین خرداد ماه بهم پی ام میداد اون روزا داشتم بین ِ دوتا حس  

عذابُ دوست داشتن وول میخوردم  بخاطرِ معرفیش به کلاس باید تاریخ تولدشو میدونستم وقتی ازش پرسیدم  

یهو گفتم چه جالب ،البته خودم ازقبل میدونستم ،پرسید جالبیش چیه ؟منم گفتم  

"تولدِ من دهِ چهارِِ تولدِ شما چهارِ ده " 

جالب بود دیگه مگه نه؟جالب نیست ؟جالب نیست که طالع ازدواج تیر بادی ماه بهترینِ جالب نیست؟ 

مَمَل هم خیلی ساده گفت :میدونستم !  

میدونستُ روزِ تولدمُ تبریک نگفته بود ؟ 

بهم گفت شما هم این کلاسُ میای ؟ 

-آره میام  

+خوب شد منم میام پس  

_ولی کلاسِ ما با شما نیست که  

+چه بد شد مگه نه ؟ای کاش شماهم بودی . 

_داری مسخرم میکنی  

+من با تو شوخی دارم ؟ 

چند شب بعدش یه کلیپ میفرسته همونی که براتون توضیح دادم چند وقت بعدش یه آهنگ  

آهنگِ "توداری به چی فکر میکنی ؟" بهش میگم من این آهنگُ دیشب گوش دادم قشنگه  

یهو میگه :کی برات فرستاده؟ 

با تعجب میگم مگه باید کسی بفرسته ؟ 

میگه :نه  

میگم :پس برای شما کسی فرستاده  

میگه :آره ...وبعداز چند لحظه عکس ِ اسکرین شده از یک کانالُ برام میفرسته میگه این فرستاده  

بهش میگم :مگه من پرسیدم کی فرستاده  

میگه :آره دیگه گفتی کسی فرستاده  

میگم : من فقط گفتم کسی نگفتم که چه کسی  

میخنده :حالا نمیشه منُ ضایع نکنی  

عکسِ پروفایلمُ که روضش استیکر گذاشتم میگه شماهم تو این عکس هستی  

بهش میگم :خب معلومه  

میگه :میخوای حدس بزنم کدومی ؟ 

میگم : بگو  یهو دقیقا خودمو میگه میگه :اونی که شالِ قرمز دورِ گردنشه  

میگم آسونه خب  

میگه :به د نفر نشون بده اگه تونستن بشناسنت ...من تورو خیلی خوب میشناسم ! 

 

 

پ.ن: به ممل پیام دادم البته حرفی نزدم از دوست داشتن از اینکه اون آهنگی که فرستاده با منظور بوده یا نه فقط بخاطر  کلاساش صحبت کردم که خیلی بد جوابمو داد این بدیه صحبتاشم واسه اینه که تو برحه ای که داشتیم باهم حرف میزدیم من دیلیت اکانت کردم البته حانیه اینطور میگه  خودم هیچی نمیدونم ...کمکِ شما به من اینه که برداشتتون از حرفِ مَمَلُ بهم بگین ...اینم بهتون بگم شبِ قبلش که به مَمَل پیام دادم گوشی دسته خواهرش بود اینو من فهمیدم اونم خیلی زیرکانه به مامانم گفتم ... 

نه اینکه دوسش دارم این که بهش پیام دادم ، حالا شماره تلگرامششو گیر اوردم خودمم تلگراممو وصل کردمو نمیدونم چرا تا دویونگی فاصله ای ندارم

107

به کمکتون نیاز دارم واقعا نیاز دارم. دوست دارم یه اتفاقُ براتون تعرف کنم وشما هم راهنماییم کنین  

تویِ خرداد بود که من یه کلاسیُ به مَمَل پیشنهاد دادم اون کلاس کلاسیه که من از سوم دبستانم میرم  

اول از مامانش پرسیدم که اسمش بدم یانه واونم گفت بده مَمَل یه بار یه سوال ازم پرسید یعنی بهم پی ام داد 

سئالِ خاصی نبود بعدش من بهش گفتم که همچین کاری کردم شما میری؟ اونم گفت "بستگی داره به ساعتش چون مندانشگاهُ کارمم هست " منم گفتم باشه بهتون خبرشُ میدم همین بود تا این که یه شب  

مَمَل برام یه کلیپ فرستاد من اون کلیپُ بازش نکردم تا فردا وقتی دیدمش بعد بهش پیام داد  

کلیپ یکی از آهنگایِ تتلو بود که درموردِ خیانت بودش  وقتی به مَمَل پیام دادم که دیدمش گفت چه دیر  

خلاصه گفتم چه ناراحت کننده اونم گفت آره من از خیانت متنفرم خیلی بده منم نوشتم همه ی  

آدکا از خیانتُ دروغ بدشون میاد ولی انجامش میدن مهم اینه که انجامش ندی بعدشم تمام  

تا اینکه یه شب عکس بچگیامونو که باهم نشسته بودیم پشتِ کیکِ تولدش برام فرستاد   من تو اون عکس از  

خجالت چند تارِ موهاموو گرفته بودمُ زیر چشمی مَمَلُ می پاییدمش :)  

وقتی بهش گفتم چه بامزه یادش بخیر اون فت شما نداری ازین عکسامون منم گفتم نه  

گفت من یه عالمه ازت عکس دارم همه عکسای بچیگمونو دارم تو ازم نداری ؟ 

منم گفتم یکی داشتم گمش کردم :| ...میشه عکسامو بفرستی ؟ 

البته اینم بگم مَمَل هردفه این موضوع رو پیش میاره که من عکسای بچگیتو دارم  چندین بار شده به طُرُقِ  

مختلف این بحثُ پیش کشیده .....بگذریم یه شب من عکسِ پروفایلمو عوض کردم یه کس که بچه های کلاس  

باهم استاده بودیم همه شالِ سفید دور گردنشون بود من قرمز چون سرگروهِ اون برنامه بودم  

رو چهره هامونم استیکر گذاشته بودم مَمَل پیام داد که شماهم تو این عکس هستین درسته ؟ 

منم گفتم : بله  

 

پ.ن : لطفا زودی برام برداشتتونو بنویسین چون الان تو بد مخمصه ای هستم دوسالُ جهش زدم وتازه ترین خاطرمو نوشتم ومینویسم بهم برداشتتونو بگین تا ادامه ی ماجرارُ تاشب بنویسم

106

بعضی وقتا یهو تغییر میکنی یهو میگی هرچی بادا باد یهو تمومِ صفحه های مجازیتو پاک میکنی خیلی یهویی  

شمارشُ پاک میکنی ُ وجودت یه چیزیو داد میزنه ... 

یهو بی خیال میشی ولی با خودت میگی امروز فردا ها با شماره ای که ح ازش داره بهش پیام میدی  

یه پیام مسخره با مضمونِ مسخره ترش هنوزم معلوم نیست این پیام سند بشه یانه  

ولی این حرفا یه روزی گفته میشه یکی ازدرونم میگه هیچ وقت  

وقتی جو میگرتمُ تمومِ نوشته هامو پاک نویس میکنمُ میگم چاپشون میکنم، وقتی خواستگارِ معروفم زنگ میزنهُ  

یه چیزی تودلم میگه فقط واسه فراموش کردن نیازه درگیر بشی اما حسِ عذاب وجدانی که درونم قلقل میکنه  

اون پسرِ درس خونِ بورس گرفته چه گناهی داره ...همون موقع میشه که باخودم میگم اگه کتابی ازم چاپ شه  

اگه نوشته ای ازمن خونده شه همه میفهممن این وسط دلِ من واسه یک نفر قطعا خیلی تند میزنه  

پس فقط قرار میذارم تو برگه های کلاسوری نوشته هامو پاک نویس کنمُ یه روز برم خرید واسه یه کلاسورِ خاص  

که خوشم بیاد که به دلم بشینه مثه همون ده سالگی هام .... 

باخودم قرار میذارم برم برای خودم فیلم بگیرم ، مریض میشم یه مریضیه عجیب غریب دستُ پاُ دهانم پراز دونه های قرمز میشه  

مجبور میشم با دست کش تایپ کنم وچندروزی شاید هم چند هفته خودمو زندانی کنم ... 

دکتر میگه مریضیه دست پا دهان وبعد هم میخنده ...ازهمون شب حس کردم میشه هیچ جنسِ ذکوری رو دوست نداشت  

وفقط از عده ی خاصی از دور خوشت بیاد مثلِ آقای دکتر ...حلقه ش دوست داشتم مردی که حلقه داره ... 

شاید روزی او و توهم حلقه دستتان کنید هرکدام مالِ یکی ... 

من شاید حلقه ی او را نبینم ولی حتما بله ی عروسِ تورا میشنوم ...نادان ترین دخترِ فامیل ...اواسطِ شب

105

هر پسری درسنُ سالِ مَمَل به یک پشت نیاز دارد یک پشتی که اسمش پدر باشد  

وشاید تمامِ ترسِ من از آینده پدرِ مَمَل باشه که ...پدر نیست ، نه شوهر بوده نه پدر   

وبینِ جماعت ِ شوهر خاله هایم هیچ وقت دیده نمی شود خودش را درخانه باغشان  

پنهان کرده استُ .... 

مَمَلِ طفلکی ام مثلِ الف پدرش کارخانه دار نیست یا مثلِ آن یکی الف.ح  پدرش ملاک نیست  

مَمَل حتی یک مادر مثلِ مادرِ من ندارد ...مَمَلِ طفلکی ام زیادی تنهاست ....زیادی  

تمامِ پشتیبانی هایم از مَمَل پیشِ مامان تایید شد اما مامانم اصلا هم به رویِ مبارکِ خویش نیاورد  

که دخترش بینِ یک دوست داشتنِ شاید یک طرفه دارد غرق میشود .... 

 

پ.ن: خودم هم دودلم که بهش بگم یانه  شما اینُ درنظر داشته باشید که ما فامیلیم واگر  

جوابِ مَمَل بابِ میلم نباشه بازهم چشمامون بهم میوفته ومن اصلا دلم نمیخواد یه پسر جوون ازم آتو داشته  

باشه واینکه چجوری با مَمَل هم صحبت کنم شرطه

104

تمامِ ترسم این بود یه روز بیانُ خبرِ ازدواجِ مَمَلُ بدن دیشب وقتی یه خبراحکقانه رو راجبِ ازدواجش شنیدم  

وقتی خاله هام مامانشُ ترغیب میکردن به ازدواج کردن  غذا ازگلوم پایین نرفت دندون درد گرفت از دیشبِ  

لعنتی میگرنِ لعنتی ترم عود کرد از دیشب که خواهرش دلش بحالم سوخت از دیشب که صدها بار  

تو ذهنم بهش زنگ زده بودمُ سوال احمقانه م بارها تو سرم اکو میشد :میخوای ازدواج کنی؟ 

میخوای ازدواج کنی ؟ 

میخوای ازدواج کنی؟ 

همین دیشب بود که پیشِ خدا تو دلم ضجه زده بود خدایا نه میتونم خودمُ کنارِ یه نفر دیگه ببینم نه میتونم  

دستِ اونو تو دستایِ کسِ دیگه ببینم  

داغونم ،دلسرد برای نوشتن