106
شمارشُ پاک میکنی ُ وجودت یه چیزیو داد میزنه ...
یهو بی خیال میشی ولی با خودت میگی امروز فردا ها با شماره ای که ح ازش داره بهش پیام میدی
یه پیام مسخره با مضمونِ مسخره ترش هنوزم معلوم نیست این پیام سند بشه یانه
ولی این حرفا یه روزی گفته میشه یکی ازدرونم میگه هیچ وقت
وقتی جو میگرتمُ تمومِ نوشته هامو پاک نویس میکنمُ میگم چاپشون میکنم، وقتی خواستگارِ معروفم زنگ میزنهُ
یه چیزی تودلم میگه فقط واسه فراموش کردن نیازه درگیر بشی اما حسِ عذاب وجدانی که درونم قلقل میکنه
اون پسرِ درس خونِ بورس گرفته چه گناهی داره ...همون موقع میشه که باخودم میگم اگه کتابی ازم چاپ شه
اگه نوشته ای ازمن خونده شه همه میفهممن این وسط دلِ من واسه یک نفر قطعا خیلی تند میزنه
پس فقط قرار میذارم تو برگه های کلاسوری نوشته هامو پاک نویس کنمُ یه روز برم خرید واسه یه کلاسورِ خاص
که خوشم بیاد که به دلم بشینه مثه همون ده سالگی هام ....
باخودم قرار میذارم برم برای خودم فیلم بگیرم ، مریض میشم یه مریضیه عجیب غریب دستُ پاُ دهانم پراز دونه های قرمز میشه
مجبور میشم با دست کش تایپ کنم وچندروزی شاید هم چند هفته خودمو زندانی کنم ...
دکتر میگه مریضیه دست پا دهان وبعد هم میخنده ...ازهمون شب حس کردم میشه هیچ جنسِ ذکوری رو دوست نداشت
وفقط از عده ی خاصی از دور خوشت بیاد مثلِ آقای دکتر ...حلقه ش دوست داشتم مردی که حلقه داره ...
شاید روزی او و توهم حلقه دستتان کنید هرکدام مالِ یکی ...
من شاید حلقه ی او را نبینم ولی حتما بله ی عروسِ تورا میشنوم ...نادان ترین دخترِ فامیل ...اواسطِ شب