104
تمامِ ترسم این بود یه روز بیانُ خبرِ ازدواجِ مَمَلُ بدن دیشب وقتی یه خبراحکقانه رو راجبِ ازدواجش شنیدم
وقتی خاله هام مامانشُ ترغیب میکردن به ازدواج کردن غذا ازگلوم پایین نرفت دندون درد گرفت از دیشبِ
لعنتی میگرنِ لعنتی ترم عود کرد از دیشب که خواهرش دلش بحالم سوخت از دیشب که صدها بار
تو ذهنم بهش زنگ زده بودمُ سوال احمقانه م بارها تو سرم اکو میشد :میخوای ازدواج کنی؟
میخوای ازدواج کنی ؟
میخوای ازدواج کنی؟
همین دیشب بود که پیشِ خدا تو دلم ضجه زده بود خدایا نه میتونم خودمُ کنارِ یه نفر دیگه ببینم نه میتونم
دستِ اونو تو دستایِ کسِ دیگه ببینم
داغونم ،دلسرد برای نوشتن
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ ساعت 18:34 توسط شکرانه
|