مهم نیست که دومین پستِ امروز گذاشته شده است 110اُمین پستِ این وبلاگِ دوست داشتنی  

من از هرجاهم که فرار کنم از اینجا نمیتوانم  

توهیچ چیز را نمیدانی  

تو نمیدانی که ای چندساله چه داغی را به شانه کشیده ام  

تو نمیدانی کدام التهابِ با الناز بودنت را خواب دیده ام  

تو نمیدانی وقتی فهمیدم خاله جان ها باغتان بوده اند چه حالی شده ام  

توو از هیچ چیز خبر نداری  

ازترسِ آبرویِ مادرو پدرم خبر نداری  

تو از نوشته های پرمخاطبم خبر نداری  

تو از هوسِ در آغوش رفتنت خبر نداری  

تو حتی نمیدانی آن شانه هایِ پهنت به چه درد میخورند  

تو اینهارا نمیدانی وگرنه یه یک عکسِ پروفایلِ من گیر نمیدادی  

که چرا ناراحتی ؟ 

میگفتی شکرانه جان تمام شد دیگر ببین من دوستت دارم ، من هستم ناراحت نباش  

اما عیب اینجاست تو خبر نداری  

ودلم نمیخواهد هیچ گاه خبر دار بشوی من میدانم که اسمِ زنِ داخلِ شناسنامه ات من نخواهم بود  

واین وبلاگ همیشه یک مخاطبانِ خاصی دارد ،که تو بینشان نیستی ، تو آن موقع که من با اشک مینوشتم  

یا مینویسم کنارم نیستی ، شاید آن موقع دستت در دستِ همان ... 

تو چه میدانی که به "نئن" چه حسادتی کردم وقتی عشقِ بینشان را دیدم  

تو چه میدانی که حسادتِ من حسادت نبود  

من حسود نبود م  

لعنت به این حس که من را حسود کرده است  

...بگذریم توهیچ وقت هیچ چیز را نخواهی دانست  

این حسِ لعنتی که هی میگوید تو دوستم نداری دیگر چه صیغه ایست؟:|