103
را جمع کردمُ رویِ دومین پله سلامم را دادم از رویِ مبل بلند شد با نیش در رفته تعارفش کردم بنشیند
بلند شد ومثل همیشه ازهمان لبخندهای مخصوصش را زد نشسته بودیم که حرفمان بین کتاب ها ردو بدل شد
گفت رمانِ گندمو خوندی من هم سری تکان دادم :آره قشنگ بود واز آنجایی که من شهید چمران را دوست دارم
خواستم یکی ازکتاب هایم بهش بدهم که گفت نه همان هارا که داده ام دارد میخواند .:)
بعدهم تماسِ دوستِ اینجانب با آنئ هوارهایش :مهدیه جان من هنوز گوشامو لازم دارم (آنقدر آرام حرف میزدم که فکر کردم اصلا متوجه من نیست
اما چند بعد که خواهرش زنگ زد گفت :به قول شکرانه من هنوز گوشامو لازم دارمآ
از لبخند های از دست در رفته ام که بگذریم آن شب هم تمام شد .
خواهر شوهر یکی از خاله هایم دکلمه خوانیِ مرا دیده بود برای مجلسش مرا نیز دعوت کرده بود حالا یکی نیست
بگوید من اهل این کارها نیستم اما خب خواهشِ خاله جان بود دستِ من نبود رفتیم آنجا و یک دکلمه برای
آقا امام حسین خواندیم خواندنِ ما همانُ جمع شدن کرور کرور خواستگار همان :))))))از قضا یکی شان
ازهمان پیله ها بود هرچه از مادر من انکار از آن اصرار از آخر خاله "ف" جانم مادرِ مَمَل یکهو گفت :خانوم
پسر خاله های خودش هستن :|
من با یک لبخند عریض به خاله جان خیره شده بودم مادرهم که بله خانوم بفرمایین !
آن لحظه تمامِ چهره های پسرخاله هایم می آمد جلویم مثلا آن 26 ساله یشان که داشتند می رفتند برایش خواستگاری که عمرا :| آن 24 ساله هم که همه میدانند دلش گرواست یا آن 19.20ساله هه که خانواده یشان به ما نمیخورد ومَمَلی که ... دقیقا همان لحظه میخواستم بپرسم خاله جان :کدام پسرخاله مدنظرتان است؟
فردای آن روز مامانم گفت :دیدی خاله "ف" چی گفت؟
خندیدم گفتم آره گفت پسرخاله های خودش هستن
مادر سری تکان دادو تلویزیون را روشن کرد وانگار سرتکان دادنش طوری بود که به همین خیال باشند :|