102
که یکسال از خودش کوچیک تره نشته بودن و با یچه ها بازی میکردن :| اونا توپ پرت میکردن کوچیکا میگرفتم
منم تو آشپز خونه بودم که مَمَل یه توپ پرت کرد درست خورد به سرم وقتی برگشتم ببینم کی زده دیدم
کاره خودشه :| با یه دهنه چاک خورده ازنده گفت ببخشید حواسم نبود یه نیمچه لبخندی زدمُ توپو دادم دستِ
پسرخاله ی ِ کوچیکم یه دختر خاله دارم که اون موقع 5یا6ماهه بود خیلی هم دوسش دارم انقده که بانکمه
بغلِ مامانبزرگم بود رفتم باهاش بازی کنم توبغلم بود که مَمَل اومد از بغلم بگیرتش منم که محوِ شیرین کاریای
دختر خاله بودم با یه لبه چاک خورده از خنده بچه رو دادم دستش یهو پاهای تپلشو تکون داد که گفتم
وای مَمَل نگاش کن مَمَل برای چند لحظه ماتِ صورتم شد اینو فهمیدم یعنی فقط نگاه کرد لبه چاک خوردم
جمع شدو گفتم بامزه س اونم سری تکون دادو رفت .
تاشب اتفاق خاصی نیوفتاد فقط نگاه بود ،یاعادی یا خاص مشکلم اینه نگاه هارو نمیفهمم
داشتیم حاضر میشدیم که بریم دیگه منم بارونیمو پوشیدم روسری مشکیمو لبنانی بستم که البته بازم
موهام از پشتش معلوم بود :| نمیدونم سر چه قضیه ای شد که رفتم دمِ اتاقی که بچه ها توش بودن
پسرخاله م که ده سال بیشتر نداره اومد جلوم گفت :کونگ فو میرفتی آره ؟
منم گفتم آره یهو پاشو اورد بالا که منو بزنه منم پامو خوابوندم رو پاش وغافل ازین که مَمَل هم هست
وغافل ازینکه بارونیم بالایِ زانویه غافل ازین که یه وجب از موهام از پشت معلومه غافل ازینکه
این باورنی خیلی قشنگ گودی کمرمو نشون میده :|
ما اون روز واسه تولد پسرخاله ی یک ساله م تاپ برده بودیم که مَمَل میخواست آویزونش کنه
اون روز بود که فهمیدم قدِ مَمَل خوان 185 متره وقدمن هم 160 دیگه خودتون حساب کنید این تفاوتو :)))))
:|
وقتی داشتیم برمیگشتیم من فکر کردم قراره خواهرمم با ما برگرده ولی نمیخواست با ما بیاد واسه همین
وقتی مامانمو مامانِ مَمَل رفتن طرفِ ماشین من دمَ در هنوز منتظر بودم شبِ سردی هم بود :|
یهو دیدم مَمَل اومد پایین اون موقع فهمیدم که خواهرم با ما نمیاد ،والان نمیتونستم چجوری به بقیه بفهمونم که
من منتظرِ جنابِ مَمَل خان نبودم با مَمَل رفتیم سوار ماشین شدیم که تو راه یه لواشک بهم داد گفت بیا
شکرانه مال تو ...هیچ وقت نمیتونم علاقمو به لواشک نادیده بگیرم
اون شب بحث تو ماشین راجبه این بود که نباید گوشی دستت زیاد باشه مَمَل یهو گفت نه دیگه منم کتر دستم
میگیرم لاینمم پاک کردم :|اون موقع لاین تو بورس بود :))) مامانم گفت اتفاقا شکرانه هم :|
من گفتم کتاب میخونم میخوای به توهمم بده گفت باشه وقتی رسیدیم خونمون رفتمو دوتا کتابمو برداشتم
بهش دادم تو کوچه وقتی داشتم از کتابا تعریف میکردم یهو گفت :آروم ...همسایه بیدار شدن :)
هیچ وقت نمیتونم به بقیه بفهمونم که نطقم خدا دادی بلنده شورو شوقم خوابیدو گفتم صدام خودش بلنده
خلاصه خدافظی کردیم .
یه چند وقت بعدش خاله م اومد خونمون با مَمَل منم که تو اتاقم بودم چادرمو سر کردمو رفتم پایین
پ.ن :بازم مینویسم :)