101
نه اینطوری ضایع است میفهمه دوستش داشتم ...یاحتی دوستش دارم بخاطر همین میگفتم بیخیال همونطوری
عادی مثلِ همیشه باز باخودم میگفتم عادی که نمیشه اون حتما فهمیده میخوامش نادون که نیست به اینجاش
که میرسیدم دوست داشتم بزنمش فحشش بدم نمیدونم دوست داشتم زمان به عقب برگرده نه من ازون خبر
داشته باشم نه اون از من تا بالاخره روزِ تولد پسرخاله ی کوچیکم رسید یک ساله میشد ! خاله م همه ی
خاله هارو بدون همسر دعوت کرده بود از صب تا شب یعنی یه جورایی دورهمیِ خواهرانه که خب طبق معمول
خاله "ف" مامانِ مَمَل اومد دنبالمون بدیِ ماجرا اینجا بود وسطِ راه فهمیدم جنابِ مَمَل هم باما خواهند آمد !
قرار بود بر یم نزدیک پارکِ ملت دنبالش رفتیم منم هندزفریامو گذاشتم تو گوشم حوصله شنیدنِ صداشم نداشتم
ولی خودم خوب میدونستم من همینجوری نمیتونم آروم بمونم من همون جیغ جیغوی خودم بودم
البته نه ازین نظر که بخوام کارشو به روش بیارم نه ،من ازین جور آدما نبودم مثه همیشه باهاش رفتار میکردم
منظورم اینه نمیتونستم تا آخر اون روز ساکت بمونم و بی محلی کنم داخل ماشین که شد
پشت فرمون نشست یه عطر زده بود که هنوز بوش بین موهایِ بینیم مونده :| تمام شیشه یِ ادکلنو
رو خودش خالی کرده بود :| وماشالله هردفعه که میبینمش از دفعه ی قبل پروار تر میشه انگاری
مثه همیشه باهاش سلام کردم تا اینکه رسیدیم خونه ی خاله م
پ.ن:میام مینویسم بازم ولی کمی ضعف روزه بردمتم:))))التماس دعا