100
مَمَل هم گفت که اون حرفی که میخواستم چندسال دیگه بهت بزنم همین بوده میخواستم بهت بگم "دوستت دارم"
مَمَل تا این حرفو زد دستام یخ کرد حتی نفهمیدم ساعت یک شبه ساعتی که باید خواب باشم هیچ چیزو نفهمیدم
ولی از فرداش مهرِ مَمَل برام کم شد نمیدونم چرا ...یکی دوروز بعدش مَمَل بهم گفت هنوز به ثبات شخصیت نرسیدی
ولی من تورو میشناسم یه عالمه حرف زد از شناختم من هم شنونده ویهو گفت شکرانه من ُ دوستام سرکارت
گذاشته بودیم من دوستت ندارم !
اون موقع ناراحت نشدم فقط خندیدم خیلی خندیدم سرجانمازم بودم هی میخندیدم و هی به آسمون نگاه میکردم
منم یهش گفت :راست میگی ؟ گفت آره گفتم خداروشکر
با تعجب پرسید :چرا ؟ گفتم یه هقته تو عذاب وجدان بودم که چرا داری تو دروغ به سر میبری چون منم
حرف دلمو نزده بودم توهم مثه بقیه پسرخاله هام !
هیچی نگفت بعدچندلحظه گفت من فقط یه زنو دوست دارم منم که مثلا اون موقع لحظه ی شادیم بود
با شوخی میخواستم از زیر زبونش بکشم که گفت مامانم بعدش ازش یه تشکر پروپیمون کردم که منو سرکار گذاشتی وتمام !
خبری دیگه ازش نبود ، هیچ خبری تا اینکه یه دخترو اورده بود تو گروه اون دختر دوست دختر خاله م بود
یعنی خواهرش مَمَل با اون بحث میکردو حرف میزد یه جا با منم بحث کرد منم حال بحث کردن باهاشو
نداشتم تو پی ویش زدم همون مهدیه (همون دختره) خوب جوابتو میده من حرفی ندارم
برام فرستاد "حسودی میکنی" باتجب "حسودی ؟حسودی برای چی؟" برام زد " تو برام فرق میکنی "
منم باخنده نوشتم "آره خب من دختر خاله تم "چون دیگه نمیخواستم مسبب بازی هاش بشم
اونم فرستاد آره دیگه .
دیگه خبری ازش نبود اتفاقی نیوفتاد فقط نمیدونستم وقتی قراره ببینمش باید چه رفتاری ازخودم نشون بدم :|