99
بعداز چندوقت که مِمِل منو برده بود تو گروه خانوادگیمون یه پیام فرستاد که اگرمنو دوس داری عددیک و...ازینجور چیزا واگر حرفی داری که میخوای به من بزنی عدد شیش یک پیام الکی بود ولی من براش تو پی وی زدم 6
نمیدونم شاید یه حس داشت وجودمو قلقلک میداد میدونم زیادم کارم درست نبوده اما بغضی از مواقع آدم هیجان
زده میشه خلاصه تا شب مَمَل آنلاین نشد آخرشب زد اتفاقا منم 6 بعدش گفت "چی مخواین بگین؟"باخنده
طوری که چیزی بو نبره گفتم "صدات واسه خوندن خوب نیست " نمیدونم چرا اینو گفتم ولی خب دلمم نمیخواس
راز درونم فاش بشه بهش گفتم شما چی ؟ گفت "هنوز وقتش نشده " حالا هی ازمن اصرار ازون انکار
فقط میگفت بزرگتر که بشی بهت میگم اینقده اصرار کردم بازم نگفت اصولا ازون آدمای فضولم که وقتی برای دونستن چیزی پیله کنم بیخیالش نمیشم تاجایی که مَمَل دیوانه شده بود .بهم گفت که از شعرات برام بفرس
باهاشون آهنگ بسازم بهش گفتم که شعرام اونطوری نیستن گفت شما بده من میسازم منم یکی از شعرامو
براش فرستادم این ماجراها گذشت تا اینکه مَمَل منو برد تویه گروه مختلط من زیاد اونجا حرف نمیزدم فقط نزاره گر بودم تا اینکه یه شب قرار شد صندلی داغ بازی کنیم اولین نفر که مَمَل بود من ازش سوالی نمیپرسیدم
تا اینکه یکی پرسید دوست دختر داری؟اون هم گفت آره یهو اومد تو پی وی من گفت :دروغ گفتم بهشون نمیخوام پا پی م بشن
همون موقع از منم پرسیدن کسیو دوست داری منم گفتم اره منم بهش زدم که پس منم مجبورم دروغ بگم
تو اون گروه یه دختره بود که با مَمَل صمیمی بود نمیدونم اون ازکجا فهمید که من مَمَلو دوس دارمو یه جورایی
از زیر زبون منه ساده کشید بیرون که ای کاش ای کاش هیچ وقت نکشیده بود ....
پ.ن :ممنون بخاطر بودنتون شما همیشه به من دلگرمی میدین:)