96
خیلی خوشحالم کردین ...ازبودنتون
مونا خانوم ممنون
فاطیما جون:)
و....
زهرا خانومِ گل
کمی از داستان قبلیمو میگم همون روزی که با مَمَل توباغ بازی جرئت حقیقت کردیم .بهم گفتش شکرانه
میخوای ازدواج کنی؟ خندیدمو گفتم نه بابا ...گفت آها خب هروقت خواسی به من بگو بادوتا چشمِ ازحدقه
دراومده نگاهش کردمو گفتم چرا؟
گفت آخه منم برات میرم تحقیق ....یه سرتوهوا تکون دادم ازماجراهای عصرچیزی نمیگم حوصلتون سرنره اما
طرفای گرگ و میش هوا من بایه دفترو هندزفری تو گوش نشسته بودم کنار جمعو داشتم مینوشتم
اصولا تا یه طبیعت میبینم حس و حال نوشتنم فوران میکنه که یهو حس کردم یکی کنارم نشسته
مَمَل بود .قلبم اومد تو دهنم ....حس میکردم گرمم شده سرمو بالا نیوردمو تند تند به نوشتنم ادامه دادم
اینم بگم جابود برا نشستن
بعدازین اتفاقا شب من رفتم توبالکن دوتا پسرخاله هامم بودن من رزمی کار میکنم مَمَل ازم سوال پرسید بعدگفت منم مینی کاراته و تکواندو کار میکردم یهو یه ضربه ی سایه میخواس بهم بزنه
منم چون کلاس میرم حالتای تدافعی بدنم خیلی سریع شدن پام اومد بالا خندیدو گفت نه بلدی
منم لبخند زدم نمیدونم چی شد که گفت شمارتو بده منم گفتم توکه داشتی گفت پاک کردم منم گفتم منم ندارم
شمارتو خلاصه شمارموازم گرفتو یه زنگ بهم زد مامان بزرگم خونشون خیلی بزرگه چون شبا میترسه آپارتمان خریدن مَمَل گفت مامانجون شبا شکرانه رو باخودتون ببرین نترسه ماشالله مامانم با چشم غره نگاه کردو منم سری ازتاسف برای مَمَل تکون دادم مَمَل خندید
واینگونه اون شب تموم شد
فردا روزش منو توگروه خانوادگیمون عضو کرد