دقیقا نمیدنم از چی میخوآم بنویسم ، ولی میخوآم بنویسَم که بگم هسَم  

اینجآنب هست ! 

نزدیکایِ نوروزِ و من فکر میکنم چرآ مثلِ سآلهآیِ قبل هیچ ذوقی ندارم :|  

یعنی هیچی هآ هیچی ...یآدم میآد دقیقا از سآلی که وآسه نوروزم برنآمه ریزی کردمُ آبله مرغون  گرفتم 

(سالِ اول راهنمایی م ) دیگه ازون سآل برام عیدآ خوشآیند نبودن  

حالآ هم که اصلآ هیچ حسِ خآصی نسبت به این عید ندآرم بیشتر دوس دآرم این روزآیِ آخر کِش بیآن ،تآ اون  

روزآیِ ازدور نآخوشآیندم نیآن ،میدونین بآخودم چی میگم بآخودم میگم اون عیدآیی که این همه منتظرشون  

بودم چه گُلی به سرم زدن که این یکی که ازش خوشم نمیاد بخوآد خوشآیندم باشه  

دیروز که با بچه هآ تو دآنشگاهِ فردوسیِ مشهد قدم میزدیم دلم قیلی ویلی میرف برعکس همیشه که  

خودمو دآنشجوی ِ اونجآ تصور میکردم  حالآ دیگه حتی فکرشم نمیکنم ُدور میبینمش  

 

پ.ن:دیشب بآرون اومد بارونی که تاحالآ ندیده بودم!