رآستِش خاطرهـ ای که میخوآسـِمـ بگَم برمیگردهـ به یکی دوسآل پیش روز و تآریخش زیآد یآدم نیـ   

امآ میدونم یا نزدیکآی ِ عید بود یا قبلش یا وسطشـ:)   

رفتهـ بودیم بآغ همهـ بودن  از صبح مَمَل میگف میخوآم فشفشه بزنم من زیآد سردرنمیآرم ازهمون اولش هم  

از چهـآرشنبهـ سوریـ میترسیدم و میترسم ـ:)  

شب شد همه رفتیم بیرون واسه شاهکآرِ آقا شآید قشنگ بود اما به چِشمِ من نیومَد همهـ رفتن تو بعداز  

اتمام ِ ماجرآ منُ مَمَل آخرین نفرآ بودیم یه نگآ بِش اندآختمو گفتم :این بود سورپرایزت؟:| 

خندیدو گُف این خراب شده بود بخاطرِ همین خوب کآر نکرد ! 

پ.ن:راسیَتِش میدونمـ خاطره یِ آنچنانی نبود اما این روزآ این خآطرهـ به خآطرم بود :) روز جمعه ای بآبآم  

ژتونِ غذای حرمُ گرفته بود (بآبآم خادمهـ:) )  مآمآنم زنگ زد به خآله "ف" که بیآن بریم حرم ازیه طرف دوس داشم  

بیان ازیهـ طرف نهـ میدونسم مُمُکنهـ باغشون باشَن ،باغشون بودن :| 

 

نظرسنجی :یه آهنگ بذارم واسه وبم ؟