91
رآستِش خاطرهـ ای که میخوآسـِمـ بگَم برمیگردهـ به یکی دوسآل پیش روز و تآریخش زیآد یآدم نیـ
امآ میدونم یا نزدیکآی ِ عید بود یا قبلش یا وسطشـ:)
رفتهـ بودیم بآغ همهـ بودن از صبح مَمَل میگف میخوآم فشفشه بزنم من زیآد سردرنمیآرم ازهمون اولش هم
از چهـآرشنبهـ سوریـ میترسیدم و میترسم ـ:)
شب شد همه رفتیم بیرون واسه شاهکآرِ آقا شآید قشنگ بود اما به چِشمِ من نیومَد همهـ رفتن تو بعداز
اتمام ِ ماجرآ منُ مَمَل آخرین نفرآ بودیم یه نگآ بِش اندآختمو گفتم :این بود سورپرایزت؟:|
خندیدو گُف این خراب شده بود بخاطرِ همین خوب کآر نکرد !
پ.ن:راسیَتِش میدونمـ خاطره یِ آنچنانی نبود اما این روزآ این خآطرهـ به خآطرم بود :) روز جمعه ای بآبآم
ژتونِ غذای حرمُ گرفته بود (بآبآم خادمهـ:) ) مآمآنم زنگ زد به خآله "ف" که بیآن بریم حرم ازیه طرف دوس داشم
بیان ازیهـ طرف نهـ میدونسم مُمُکنهـ باغشون باشَن ،باغشون بودن :|
نظرسنجی :یه آهنگ بذارم واسه وبم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 22:27 توسط شکرانه
|