قبول دارم همتون میگین اخلاقای مَمَل ضدو نقیضِ وهمین دومدل بودن اخلاقاش منو گیج کرده نمیدونم باهام  

چجوره   من حتی نمیتونم رفتاراشو با بقیه آنالیز کنم ولی همینقدر بگم کراش یجور هست که بقیه رو به شک  

وادار کنه ولی بازم من نمیدونم من راویِ این داستانِ حقیقی ام وشما خواننده ها من از تویِ گود دارم براتون 

تعریف می کنم ومطمئنن که شما بیرون از گودین بهتر میتونین نقد کنیدو نظر بدین من خودم بینِ یه گودِ بزرگِ  

خواستن و نخواستن گیر کردم میدونم نباید دل ببندم نباید الکی دل خوش کنم ولی این رفتارایِ مَمَل هم اذیت  

می کنه . بگذریم بریم سرِ ماجراهایِ بعدِ اومدنم از مکه اون سال عید که مَمَلو ندیدم حتتی یادم نمیاد وقتی که از 

مکه اومدیم مَمَل بیاد بله نیومد من هم تا اون موقع گوشیم خاموش به این دلیل که قبضِ گوشیم 100هزار تومن  

شده بود نه برایِ حرف زدنم با مَمَل بلکه دوستان :) باباهم منو تنبیه کرده بودن که گوشیتو وصل نمیکنم منم با   

خودم گفتم خاموش باشه خیلی بهتره خلاصه گوشیمو که روشن کردم دیدم مَمَل شبِ عید برام یه پیامِ تبریک  

فرستاده حالا پشتِ تلفن خوب خجالت میکشه هآ ولی ...البته پیامشم ازین پیام های تبریک عادی بود که ممکنه  

هر پسرخاله ای واسه دختر خاله ش بفرسته اما خب اگه اون دختر خاله شکرانه نامی باشه جای تعجب داره چون  

این شکرانه نامِ قصه مون تویِ فامیل بعداز اول راهنماییش دیگه به پسری محل نداده :) خلاصه بگذریم من پیامشو  

خوندم ولی دریغ از جوابی هم این که چند ماه گذشته بود هم اینکه دلیلی نمیدیدم بعداز گذر زمان اواخرِ تابستون  

با خاله ها قرار گذاشتیم باغِ مَمَلشون جمع شیم بدون هیچ مردی البته امیرو مَمَ جزو پسرخاله ها بودن و حضور  

داشتن  خاله "ف" و بچه هاش و مامانجونم که از چند شب پیشش رفته بودن باغ ماهم با تعدادی از خاله سوار  

ماشین خاله "واو" شدیمو راه افتادیم به طرف باغشون  از یه جایی به بعد چون جاده خاکی میشد ونباید ماشین  

سنگین میبود مَمَل و امیر اومدن دنبالمون :) من که اولش همیشه عادی ام بروی خودم نیوردم که چه هیجانی  

داره قلبم ولی خب لحظه ی اولشم زیاد برام مهم نبود این حس که مدوست دارم مَمَل بهم توجه کنه ازهمون  

بچگی توتنم رخنه کرده و جدا کردنی نیست :|من و خواهرمو بچه ش و خاله کوچیکم و دوتا بچه ی بقلیش سوارِ  

ماشین مَمَل شدیم اونجا خاله م اینا حرف میزدنو من فقط نظاره گرو شنونده بودم تا اینکه به باغ رسیدیم  

چون جمیعا خانوم بودیم چادرمو دراوردم خب اون دتا پسرم بیرون از خونه بودن یه پیراهن سورمه ای رنگ که تا یه و  

جب رویِ رونِ پام قرار میگرفتو چین داشت و سرآستیناش چفتِ مچم بودو پوشیده بودم با یه شلوارِ خوش ترکیبِ  

آدیداس روسریِ همرنگِ شلوارِ مشکیمم مثلِ همیشه بسته بودم از قضا دوربینِ آیپدم خراب شده بود دست به  

دست میچرخیدو کسی نمیتونست درستش کنه رفتم دادم به مَمَل که یهو یادم اومد عکسِ صفحه ی به اون  

بزرگیش عکسِ بی حجابِ خودمه  آیپدو از دستش کشیدم یه لبخندِ محو زیر لبش پدید اومد یه معذرت خواهی  

کردمو زودی عکسو عوض کردم آیپدم یه چند دقیقه شایدم 20دقیقه دستش بودو نتونست کاری کنه اومدم تو خونه  

البته من توخونه بودم که مَمَل اومدو داد بهم بعدشم مامانم بهم گفت بیا مانتوی منو بپوش البته خودمم با لباسم  

معذب بودم ولی لباسِ مامانم دوسایز سه سایز دقیقا ازم بزرگتر بود قیافه ی بانمکی داشته م اون لحظه ولی واقعا  

نمیتونستمم مثه همیشه چادر رنگیمو سر کنم میگذریم من و دختر خاله م که سه سال ازم کوچیکتره و زیاد باهم  

صمیمی نیستیم ولی دخترِ خیلی خوبیه رفتیم پایینِ باغ جایِ همون رودخونه یِ پرخاطره تازه یکی از خاطراتِ  

دیگمم ازون رودخونه اینه که یه سیزده بدر منو کیمیا رفته بودیم کنار رودخونه اونروز بابای مَمَل یکی از سگاشونو باز  

کرده بودو سگه گم شده بود رفته بود اون پایینای باغ من همه ش به کیمیا میگفتم کیمیا من نمیام میترسم اون  

میگفت نه به ما کار نداره خلاصه وقتی منو کیمیا کنار آب نشسته بودیم وقتی رومو به طرفِ کیمیا کردم  رخ در رخِ  

سگ شدم  زیر لبم گفتم بدبخت شدیم کیمیا که ماجرارو فهمید گفت شکرانه آروم تکون نخوریا آروم امامن که اون  

موقع 11 سالم بود عین چی میترسیدم بدو راه افتادم سگم دنبالم :| من فقط اون لحظه داداشمو بلند بلند صدا  

میزدم همه ی مردا هم از بالای با دارن نگاه میکنن :| منم یه تونیک و شال سرم بود چون پایین بودیمو کسی هم  

نبود حالا من میدوییدم جناب سگ میدوییدن از آخر به یه درخت برخورد کردم که کنرمم دره بود طرفِ دیگمم بلندی  

که نمیشد ازش رف بالا برگشتو نفس نفس زنان به چشایِ وحشتناکش خیره شدم که مَمَلو داداشم پیداشون  

شدو جناب سگو گرفتن  اون ترسیدنم واسه مردا یه شوخی شده بود که تا شب منو دست مینداختن حتی خودِ  

مَمَل چند بار ترسوندم  .داشتم میگفتم منو دختر خاله م رفتیم  لبِ رود خونه که پسراهم بودن امیرو مَمَل و میثی  

پسر خاله کوچیکم که اونم همسن دختر خالمه  چون حوصلمون سر رفته بود گفتم بچه ها بیاین مسابقه یا بازی  

مَمَلو امیر گفتن خب چکار؟منم گفتم جرئت حقیقت  موافقت کردن میدونستم بازی باحالی نمیشه با جمعیت  

کممون اما همینم غنیمت بود من لبِ دیوار سنگی رودخونه نشستم مَمَل روبه من به نرده ها تکیه داده بود دختر  

خالم رو زمین امیر رویِ تخت ومیثی کمی انطرف تر کاملا معلوم بود همه شون بی حوصله ن یه بطری گذاشتیم  

وسطو چرخوندیم اولین نفر به من و امیر افتاد امیر خندید گفت جرئت یا حقیقت منم گفتم حقیقت قبلشم قول  

دادیم که حرفامون بیرون از اینجا نره   امیر گفت من چی بپرسم خو  بعد یهو  گفت آها چند سالته :) حالا ببینین 

ما چقدر ازهم دور شده بودیم که سنِ همبازیای بچگیمونو نمیدونستیم منم گفتم مَمَل یه پس گردنی به امیر  

زد گفت :خب اینو که من میدونستم  میگفتی من بهت بگم  یه سوال دیگه میپرسیدی  تمیر گفت خب  

نمیدونستم :| من از سوالای بقیه نمیگم از سوالی خودمو مَمَل میگم که اولین سوال ازم پرسید عاشق شدی؟ 

منم با کمی تامل گفتم نه بعدشم با خنده اضافه کردم ولی هرکی خوشتیپو خوشهیکل باشه ازش خوشم میاد 

گفته بودم که با شماره دوستم به مَمَل زنگ زدم  دوستمم ته تویِ  مَمَلو دراورده بود ولی من زیاد به دوستم  

اعتماد نمیکردم به مَمَل گفتم باید راستشو بگی گفت باشه گفتم سپیده و رها کی ان  کپ کردو بعدشم خندید  

گفت رهارو که میدونم یه دختر خلو چل که من کاری به کارش ندارم ولی سپیده رو نمیشناسم خندیدمو گفتم  

دروغ نباید بگی گفت باشه  برام مهم نبود مَمَل بفهمه که رها دوستم بوده یانه یعنی اصلا برام مهم نبود  

چون اگه مهم بود به روش نمیوردم باز ازش پرسیدم که تو چی عاشق شدی گفت نمیدونم  گفتم پس اون سالا  

چی؟ خندید گفت  تو ازون ماجراهاهم خبر داری ؟ گفتم بهم گفتن آخه گفت ببین اون موقع بچه بودم حسای  

بچگونه و دوره ی نوجونی میدونی  سستِ و اعتمادی نیست بهشون گفتم آره  گفت همون   . بعد باز دوباره زد زیر  

حرفش که نه من عاشق نشدم منم خندیدمو گفتم توراس میگی وقتی دوباره حقیقت به من رسید مَمَل گفت  

اگه شکرانه به حقیقت منم یه سوالی ازش میپرسم که خدا میدونه  منم که بخودم اعتماد داشتم گفتم حقیقت  

خندید  گفت خب من که سوالی نداشتم میخواسم امتحانت کنم بعدشم میخواسم بگی جرئت که بگم خودتو  

بندازی تو رودخونه  یه بار دیگه هم که به مَمَل افتادو گفت جرئت  چون همونجا گیتارشس بود گفتم گیتار بزن  

یهو سرشو انداخت پایین و اوه با لبخند گفت گفتم چیه ؟ گفت هیچی خب چی بزنم ؟ منم گفتم یه آهنگی که  

دوست داری واسه کسی که دوسش داری بخونی  خندیدو  شروع کرد به زدن اون موقع اولین باری بود که صدای  

آهنگو گیتار زدنشو میشنیدم بعدشم براش دست زدم گفت این شعرو آهنگشو خودم ساختم منم بهش یه آفرین گفتم  

بهم گفت میدونی دختر عموم ازدواج کرده ؟ دختر عموش هم سن من بود گفتم آره تازه طفلی نمیدونست که پسر  

عموشم خواستگاره  خودمه  بهش گفتم دوستای منم بیشتریاشون نامزد کردن گفت من که 27 سالگی ازدواج میکنم  

بعدشم بهم گفت هروقت خواسی ازدواج کنی بهم بگو برم برات تحقیقات باخنده باشه ای گفتم بهم گفت راسی  

درسات که خوبه آره ؟ منم گفتم آره درسته بچه شیطونم ولی درسام خوبه