86
بینِ یه اشتباهِ بچگانه که درهمون حالم میدونید اشتباهه گیر کردید یا نه ولی من اون لحظه گیر کرده بودم که
زنگ زدم به مَمَل اولش با استرس بعدش با شیطنت تلفنشو برداشتو خیلی سرد جواب سلاممو داد بعدش گفت
شما؟منم گفتم شکرانه م دختر خاله تون آهانی گفت گفتم که:شمارمو عوض کردم میخواسین شمارمو داشته
گفتم بهتون خبر بدم تشکری کردو بعدم خداحافظی بعداز قطع کردن زودی برام پیام اومد "سلام خوبین ؟" سلام و
احوالپرسی کردمو درادامه براش زدم "خبری از کیمیا شد ؟" اونم گفت آره بعدشم گفت "میدونین کیمیا مثله
خواهرم میمونه "منم براش زدم "آره اتفاقا خودِ کیمیا هم چون تکه خیلی دوست داره داداش داشته باشه واقعا
داداش داشتن یه موهبته " اون:"ولی شما داداش دارین " من "بله اینم جزوِ مهربونی های خدا س که شامل حالم
شده " اون "ببخشید شگرانه خانوم یه سوال دارم شما آهنگ گوش میدین ؟" گفته بودم که تو خانواده ازهمه
مذهبی ترم اینم فکر کرده بود که من آهنگ گوش نمیدم بهش زدم "هنوز اونقدر کارام درست ندشه که برسم به
آهنگ گوش نکردن چطور این سوالو میپرسین ؟"گفت هیچی من جوابم فقط یه آره یا نه بوده :) آخه من گیتار میزنم
میخواستم نظرشمارو بدونم " نمیدونم چرا اون موقع به مغزِ نخودیم این نرسید که خب به من چه که تو گیتار
میزنی وبه تو چه که من آهنگ گوش میدم یانه :| بهش زدم "آها من ولی سنتورو سه تارو خیلی بیشتر دوست
دارم اگه درکلم میخواین نظر واسه موسیقی رو بدونید بهتون کتابِ راز موسیقی رو معرفی میکنم بازم ببخشید اگه
پ رحرفی کردم "جواب داد " نه این حرفا چیه شما بببخشید اگه بهتون برخوردِ من دارم کلاسِ سنتورو میرم پیانو
هم میزنم درآینده هم میخوام ویولون برم "یه به سلامتی براش زدمو گفتم چه خوب که میتونید برید ولی من هنوز
ن میتونم وبعدش هم یه خداحافظی چند شب بعدش از یه شماره ناشناس برام پیام اومد براش زدم شما؟که
مَمَل بود گفتم شماهم شمارتونو عوض کردین؟گفت نه این شماریه که بااش تو شبکه های مجازی عضوم تو دلم
یه آهان کشداری نسبت بهش گفتم و نمیدونم چرا عصابم خرد شد بهم گفت ببخشید شما مزاحم تلفنی داشتین
که شمارتونو عوض کردین ؟گفتم نه مگه شما مزاحم تلفنی دارین که دوتا شماره دارین گفت نه من شک کردم
شاید شما دارین آخه ومنم خیلی قاطع براش فرستادم که نه بهم گفت شما چرا تو جایی عضو نیستین بهش
گفتم آخه زیاد خوشم نمیاد اون موقع صحبتامون تموم شدو ته کشید تا روزِ عید دقیقا نیم ساعت به سال تحویل
مامانش خونمون بود ما قرار بود فرداش بریم مکه بعداز خداحافظی از خاله م خاله م زودی رفت خونشون من خدا
خدا میکردم که موقع سال تحویل خونشون باشه آخه مَمَل تنها بود البته اینم بگم که مهرم شاید اون موقع به مَمَل
کم شده بود سال تحویل شد که خالم زنگ زدو گفت خیلی وقت رسیدم حالا شما فک کنین با چه سرعتی رفته
آخه چند سال میشد که دیگه ازجای خونمون رفته بودن بعدم گوشیو داد به مَمَل که ازمامانم خداحافظی کنه
درست یادم نیست مَمَل گفت گوشیو بدن به من یا مامانم که مامانم گوشیو داد بهم گفت خداحافظی کن ازش یه
چند لحظه مَمَل حتی جرئت سلام کردنو نداشت اینو کاملا متوجه میشدم خنده م گرفت و پیشدستی کردم سلام :)
خوبین ؟ جواب داد اما شاید باورتون نشه با تته پته بهش گفتم عیدتون مبارک خیلی خجول گفت عید شماهم
مبارک وبعدش دوباره سکوت :| بهش گفتم براتون دعا میکنم :) گفت ممنون التماسِ دعا منم گفتم محتاجیم به
دعا بعدشم گفتم کاری ندارین ؟گفت نه خدانگهدارتون :) وتمام اون سال عید مَمَلو ندیدم تا تابستون
پ.ن :چون میدونم زیاد شده همه شو تو این قسمت نمیذارم تا شماهم خسته نشین :)