وَقتی تمامِ بغض هایِ عالم سرازیر میشوند رویِ دلم  

وَقتی خودم هم نمیدآنم دقیق از خدایِ خودم چه میخواهم  

وَقتی دلم برایِ صدا ها تنگ میشوند :(  

وقتی به خانم "ی"میگویم میخواهم پسرخاله ام برود ازین کلاس ها ريالوقتی تویِ چشم هایش زل میزنم که  

نمیخواهم  دیر بشودو زودی برود وقتی میگوید خودش هم میخواهد ؟ 

ومنی که بی اطلاع همه اسمت را داده ام برای ثبت نام  

_نمیدونم  

شب که میشود تویِ ماشین میگویم مآمآن اسمِ مَمَلو دادم واسه کلاس  

مامان خودش را به کوچه علی پب میزندو من دلم خوش است به کوچه ی علی چب بودن که میگوید بهش  

می گم ومن دیگر رویِ پرسیدن این را ندارم که بهش گفتی یا نه :|