81
فانتزیِ ذهنم این است روزی باچادرِ انتخابیِ تو درهمان محلِ دوستداشتنیِ حرمِ امامِ مهربانی هایم کنارت بنشینم
دست در دستت نه شرم و حیایِ دخترانه ام نگذارد و تو مراعاتِ حالِ مرآ بکنی و من دردلم هزار بار قربان صدقه یِ
امامِ مهربانی هایم بشوم ،چرآ که خواسته ام به استجابت رسیده است و نمیدآنم توام این حآلِ مرآ میفهمی یا ...
بعداز این مهربانیِ هایِ وجودی ات بعداز زیارتِ دونفره یِ اولین بارمان درماشینت کنارِ هم بنشینیم و نگاه درنگاه هم
بگویم که فکرِ این روز برایم سخت بوده ،تو لبخند بزنی ازهمان خاص ها تو بگویی :تورا خواسته بودم ،ازخودش
ومن خوب بدانم خودش همآن بالایی ست دلم به تالاپ تلوپ بیفتد که من هم تورا خواسته بودم ازخودش
برایت حرف بزنم ،ازهمه جا ازتمامِ حرف هایی که میخواستم بزنم و نشده است ،من برایت حرف بزنم
تو ماشین را گوشه ای پارک کنی و دست به سینه مرا نظاره کنی ،من ازاین نگاه خجالت بکشم ،ساکت شوم
وتو بگویی :ادامه ی ِ حرفآ ومن لبخند بزنم زیر لب بگویم :ادامه یِ حرف هایم تو بودی :)
اگر خودشِ من همان بالایی ست که میداند چه کند ، صلاحِ کارم را اون میداند ،حرفِ دلم را او میداند ومن ...
دلخوشم به دانسته هایش ،به مهربانی هایش ،من دلخوشِ امامِ مهربانی هایِ خودم هستم :)
____________________________________________________________________________
خب داشتم میگفتم ،پیام متنیی که دریافت کرده بودم عاشقانه نبود یه نوع ازین پیامای امیدواری ،بهتون گفته بودم
که تمامِ شماره های گوشیم پاک شده بود ، بخاطرِ همین شک کرده بودم نکنه یکی ازآشناهاست .اول جوابشو
ندادم درسامو خوندم همون شب پسرِ یکی از دوستایِ بابام فوت کرده بود شب همه رفتن خونه یاونا من تنها
پیام دادم که "ببخشید من شماره های گوشیم پاک شده ،شما "
جواب داد "سلام ببخشید مَمَلم پسره خاله "ف" شمارتونو ازمامانم گرفتم ،میتونم شمارتونو داشته باشم ؟!"
دستام یخ کردن پنج باز پیامشو خوندمو ه باهر بار خوندنم دوست داشتنم کم میشد نمیدونم شاید چون
خودش اومد جلو تمامِ خواسته هام فروریخت و مَمَل و دیگه دست نیافتنی نمیدیدم جای تعجب داشت برام که
پرسیده بود میتونم شمارتونو داشته باشم یانه بهش زدم "سلام خوب هستین؟خاله جون خوبن ؟به نظرم اشکالی آخه ممکنه یه زمانی لازمتون بشه "منظورم این بود چون دختر خاله پسر خله ایم خب ممکنه واقعا
یه زمانی لازمش بشه اونم جواب داد "ممنونم ،آخه خواسم ازتون بپرسم مزاحمتون نمیشم شبخیر "
منم براش نوشتم "شبخیر "
وقتی که مامانم اینا اومدن ماجرارو به مامانم گفتم آخه نیخواسم سو تفاهمی پیش بیاد و ماجرای چندین سال
کیمیا رخ بده با این که دیگه مَمَل یه دانشجو بودو بزرگ شده بود . خلاصه مامانم با یه لبخندِ زیرپوستی گفت
اگه پیام داد سعی کن جوابشو ندی منم که سربزیرو به حرف گوش کن گفتم چشم . خلاصه ازون شب به بعد
مَمَل پیام دروصفِ امام زمان میداد میدونین چرا؟ نمیدونم فهمیدین یانه ولی من دستم به قلم میره و بیشتر
نوشته هام که البته تو وب نذاشتم دروصفِ آقاست یه جورایی آقا نقطه ضعفه منن هی مَمَل پیام میدادو من
جوابشو نمیدادم .