راستش خآطراتِ بعداز اون اردیبهشتو زیاد بخآطر ندارم تا سالِ بعدش عاشورا تآسوعآ البته قبل ترش دی مآه  

یه روز مامانم گفت خونه خآله "ف" دعوتیم منم گفتم درس دارم نمیآم :) مامانم و خواهرم رفتن خونشون شب که  

اومدن مامان گفت :مَمَل گفته چرا شکرانه نیومده ؟ من چشام چآرتا شد باور بفرمآیید که چشای گردم گرد تر شدن  

من:اونوقت چرا؟مامانم گفت :آخه تولدش بوده گفته چرا شکرانه نیومده تولدم !منو میگین عینِِ یه بستیِ دوساعته  

دستِ بچه ها وا شدم یا آب شدم .من:چرا شما به من نگفتی تولدشه ؟مامانم گفت :گفتم که بهت .وشما باور 

بفرمایید که نگفت اینقدر حسرتِ نرفتنو خوردم بعدش خیلی حق به جانب پرسیدم :حالا چرا به شما گفته که من  

نیومدم ها؟ومامانم خیلی عادی گفت :خب دختر خالشی :| درسته لحنِ مامانم کمی سرد بود اما من همچنان  

دل گرم بودم و هی نیشِ باز شدمو سعی میکردم بدوزمش .خب میرسیم به همون  عاشورا تاسوعا که خونه ی  

مادرشوهرِ یکی ازخاله هام که اطرافِ مشهدِ دعوت بودیم من بابام چون نمیومدن قرار شد با خاله "ف"بریم  

با مامانم با تاکسی رفتیم درِخونشون زنگ زدیم و مَمَل اومد پایین یه سلام کردم  هندزفری تو گوشم بود  

من بیشتر اوقات بیرون که هستیم هندزفری تو گوشمه چون واقعا حوصله م سر میره داشتم به دوستمم  

پیام میدادم خلاصه مَمَل درِ ماشینو باز کردو من  نشستم عقب همونجورم سرم تو گوشیم ،آخه دوست نداشتم  

زیاد بهش نگاه کنم که فکری کنه تا الانشم به نظرم زیادی سوتی داده بودم :) خلاصه وقتی خاله م اومد پایین  

یه سلام و احوالپرسی کردیم اونم نشست تو ماشین منتظرِ خواهرم موندیم ـخه اونم میخواست با ما بیاد  

اومدنو راه افتادیم توراه یکی از فامیلای دور خانوادگیمون نذری شله میدادن :) (یه غذای اصیل مشهدی که بیشتر  

تو ایام محرم صفر داده میشه ) خلاصه گفتن بگیریم یا نه که من تو گوش مامان گفتم من آبگوشت دوست ندارم  

آخه خونه مادرشوهر خاله م آبگوشت میدن مامانمم گفت بگیریم که شکرانه بخوره خلاصه خواهرمو مَمَل داوطلب 

شدن برن بگیرن وقتی گرفتن باز مَمَل رفت ازخونشون قاشق اورد درِ طرفِ من باز بود  مَمَلم که جلو مینشست  

اومد دوتا دستشو طرفِ ماشین گذاشت یعنی درِ ماشین من حواسم نبود درو محکم بستم ،من مینویسم محکم  

شما بخونید مـــــــــــــــحکم :) سرمو بردم بالا دیدم چشای مَمَل به حدِ انفجار گرد شده ،تعجب کردم این چرا  

اینقدر بد منو نگاه میکنه که خواهرم گفت دستش لایِ دربود که .چشمتون روزِ بد نبینه چنان چشم درچشم 

مَمَل جیغی زدم که خاله م خندید مَمَلم گفت :دستمو سریع برداشتم طوریش نشد جیغ نزن ولی چرا حواست  

نیس  :| من :ببخشید تروخدا . خلاصه من داشتم غذامو میخورم که گفتم سیر شدم مامانم گفت بخور هنوزم  

منم که لجباز گفتم نمیخوام دیگه خلاصه قاشقم رفت  تو یه ظرف وسط راه یهو گشنه م شد گفتم میخوام بخورم  

مامانم گفت قاشقت کثیف شده نمیشه دیگه .مَمَل هم گفت اشکال نداره من میرم میشورم یه جا خاله م  

نگه داشتو مَمَل رفت بشوره فکر کنین قاشقِ دهنیِ منو :| مامانم تشکرد کرد ومن مامان گفت ببخشید خاله  

حتما بدتم اومده دهنیه شکرانه :| ومن هی حرص میخوردم خاله گفت این چه حرفیه شکرانه هم مثه  

خواهراش :| منم تو دلم گفتم یه داداش دارم نمیخوام مَمَل داداشم باشه :| خلاصه اون روز برگشتنا با یه خاله ی  

دیگه م  اومدیم آخه اونا میخواسن برن باغشون ولی نگاهِ من و مَمَل لحظه ی آخر تلاقی کرد و خدافظی   

کردم ازش .چند وقت بعدش از شماره یِ خاله برام یه پیام متنی اومد ومنم جوابشو دادم و چندهفته بعدش 

گوشیم تمامِ شماره هاش پاک شد :| یه پیامِ متنی هم از یه شماره ناشناس برام اومد :)