78
و مقتل و بحر طویل را خوب میخوانم صدایِ محکمی درخواندنِ اینطور متون دارم جلسه هم که میرم ، دکلمه هایِ
جشن هایمان را من میخوانم و عجیب هم طرفدار دارد دکلمه خوانی و مقتل خوانی ام
اون زمان خونه ی خاله
م مامانجونم گفت شکرانه برامون بخون من م یه مقتلِ طولانی رو که از حفظ بودم براشون خوندم چون تا حالا خاله
هام نشنیده بودند خیلی خوششون اومد منم که هی باید عرقِ شرم جمع میکردم اونجا 
خلاصه
شعرخونیِ من که تموم شد (همه خانم بودیم ) خاله کوچیکم به پسرش (یه سال ش بود ) غذا میداد خاله "ف"
جونم مامانِ مَمَل شروع کرد به تعریف کردن از کوچیکیایِ مَمَل که هی میخورده و چقد تُپُل بوده
خلاصه
چشمش که به من خورد خاطره هاشون از بچگیِ من و مَمَل هم شروع شد میگفت :مَمَل خیلی بهت حسودی
میکرده چون من خیلی دوستت داشتم البته الانم دارم ولی اون موقع مَمَل بچه بوده
ولی با این که حسودی
ب هت میکرده خیلی دوستت داشته هواتو داشته
خاله کوچیکم (خیلی دوسش دارم
)گفت :اون موقع
که مهم نبوده باید ببینیم الان چی دوسش داره یا نه
وبا یه لبخند عریض به من و خاله م نگاه کرد
منم که
تو اینجور مواقع اصلا نمیتونم خجالت بکشم خندیدم وبا همین خنده همه خندیدند و من رفتم بیرون از اتاق
خلاصه روزِ عید نوروز که همه جمع شده بودیم خونه ی مامانبزرگم من تیپِ اون سالم قهوه ای بود وقتی داشتم
واردِ خونه میشدم مَمَل و دیدم که ستِ اونم درست مثِ من قهوه ای بود یه لبخند زدم و دیگه نگاش نکردم البته
لبخندمم اون ندید یعنی یه جورایی هردومون از نگاهِ هم فرار میکردیم وقتی همه ی خانوما جمع شدیم تو اتاق
مَمَل میخواست بیاد روبوسی و این حرفا من چادرمو سر کردم همه از جاشون براش بلند شدن منم خوب به طبع
بلند شدم من کنارِ مامانم و یکی از خاله هام نشسته بودم مَمَل وقتی با مامانم روبوسی کرد من بهش سلام
کردم ولی اون کاملا منو نادیده گرفتو بهم سلام نکرد باورتون میشه ؟بهم سلام نکرد اینقدر راحت منو ندیده بود
که واقعا شک کردم میبینه یا نه یه نگاه بهش انداختمو نشستم رو زمین ولی واقعا من و ندیده بود واقعا ندیده بود
یکی دو ماه بعدش ما برایِ تولدِ حضرتِ زهرا یه مهمونی تو تالار داشتیم یه مهمونیی که واقعا عالی بود .
من یه کتِ تکِ آبی با نیم تنه ی مشکی و شلوارِ چسبِ مشکی و کمربندِ فو ق العاده شیک تنم کرده بودم یه
کفشِ پاشنه سه سانتیِ همرنگِ کتمم پام من موهام بلند بود ولی چون بیشترِ مواقع میبندم کسی نمیددشون تا
ا ین که اون شب آرایشگر برام اوتوش کرده بودو یه روبانِ همرنگِ کتم به سرم بسته من خودم به شخصه از خودم
خوشم اومده بود اون شب مولودی خون که داشتیم منم یه شعرِ بلند بالا انتخاب کرده بودم که بخونم و وقتی که
خوندم همه خوششون اومده بود (حتما میگین چه اعتماد به نفسی داره این
)خلاصه اون شب خواهرِ بزرگِ مَمَل باهام عکس گرفت یه عکسِ تکی هم گرفت ازینکه اون شب برام چندتا خواستگار پیدا شد نمیگم 
ولی چند هفته بعدش دوتا ازخاله هام که ازمکه اومده بودند مامانم از صبح رفته بود اونجا منم درس داشتمو قرار
شد شب بابابام برم .شب که بابام اومد دنبالم وقتی رسیدیم خونه ی خاله م رفتارشون یه جورِ خاصی بود خیلی
خوب والبته از قبل صمیمی تر اون شب مَمَل پسر خاله امیر تو اتاقِ اون یکی پسر خاله بودن که درستِ کنارِِاتاقِ
خالمه دقیقا یه زاویه یِ قائمه این دوتا اتاق درست همون زاویه یِ قائمه اند وشما فک کنم که حس کردید چقدر ب
اید نزدک باشن درِ هردوتا اتاق باز بود وقتی من رفتم تو اتاقِ خانوما همه درموردِ اون شب صحبت میکردند
دختر خاله م خواهرِ مَمَل بهم گفت وای شکرانه چقدر اون شب خوب شده بودی چقدر قشنگ شده بودی همه ش
ا زون شب دارم عکستو نگاه میکنم .من اون جا لبخند میزدم ولی ذنم سمتِ درِ باز بودو مَمَلِ درونِ اتاقِ نزدیک
سمتِ اینکه مَمَل بیشتر اوقات خونه ی این یکی خواهرشه اینا هی تعریف میکردن و من تو فکرو خیالاتِ خودم
من روسریامو تلق (طلق)
میذارمو با گیره ی روسری لبنانی میبندم که بهمم میاد خواهرش بهم گفت شکرانه
چجوری اینجوری میبندی درسته که من حجابم مثه تو نیست ولی دوست دارم اینم مدلیو خاله کوچیکمم گفت آره به شکرانه خلی میاد منم بهشون یاد دادم آخه من طوری میبندم که دیگه باز نمیشه واذیت نمیشی اون دوتا هم بستن ولی خاله م گفت فقط به شکرانه میاد آخه صورتش گردِ
وشما همچنان به این فکر کنید که درِ هردو ا
تاق بازِ وهنوز که هنوزِ مَمَل درونِ اتاق وصدایِ بلندِ خانوم هایِ جمع
خلاصه وقتی عزمِ رفتن کردیم مَمَل و
مامانش هم اومدند بیرون که برن ومن مَمَل و دیدم که درست بازهم مثلِ هم تیپ زده بودیم با این تفاوت که من ل
باسم لیمویی بودو شلوارم قهوه ای واون تیشرتِ لیمویی و شلوارِ سفید (بچه م به زنگایِ شاد علاقه داره برعکسِ من
) اون شب وقتی داشتم زیر زیرکی بهش نگاه میکردم وقتی سرمو بالا اوردم دیدم خاله م بهم لبخند زد ومن واقعا اونجا خجالتو سرکشیدم 