یک شب میشود که بِخآطِرَت ،تَمآمِ خیآبآن هآیِ شَهر رآ گَز میکنم . 

آن یِک شب ، شَبی است که حریفَم رآ با لباس سپید دیده ام . 

آن یک شب همآن شبی است که تو عِ ِشقت را حلآل بوسیده ای . 

آن یک شَب همآن شبی است که حریفم قهقه زده است ،توقربان صَدقه اش رفته ای . 

آن یک شب همآن شبی است بآران نمی بآرد ،هوآ سوز ندارد ، امآ من سرماخورده ی حسِ ِ سردِ توام . 

آن یک شب شبی است که تو برآیِ عشقَت همآن شعری را میخوآنی که من دوست دآشته ام . 

آن یک شب همآن شبی است، که شکرانه ای میمیرد . 

 

شَـــهـرزآد  

 

پ.ن:اندراحوآلاتِ دِلَم