77
یک شب میشود که بِخآطِرَت ،تَمآمِ خیآبآن هآیِ شَهر رآ گَز میکنم .
آن یِک شب ، شَبی است که حریفَم رآ با لباس سپید دیده ام .
آن یک شب همآن شبی است که تو عِ ِشقت را حلآل بوسیده ای .
آن یک شَب همآن شبی است که حریفم قهقه زده است ،توقربان صَدقه اش رفته ای .
آن یک شب همآن شبی است بآران نمی بآرد ،هوآ سوز ندارد ، امآ من سرماخورده ی حسِ ِ سردِ توام .
آن یک شب شبی است که تو برآیِ عشقَت همآن شعری را میخوآنی که من دوست دآشته ام .
آن یک شب همآن شبی است، که شکرانه ای میمیرد .
شَـــهـرزآد
پ.ن:اندراحوآلاتِ دِلَم
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن ۱۳۹۴ ساعت 22:49 توسط شکرانه
|