76
میگرفتن مامانش هرروز میومد خونمون دنبالِ مامانم تا باهم برن ( خاله هام سلیقه ی مامانمو قبول دارن
)
یه روز وقتی مامانمو مامانش رفتن بیرون من نشستم پای کامپیوتر که یهو تلفن زنگ خورد تلفنو برداشتمو یه صدا
پیچید تو گوشم تا حالا صداشو از پشتِ گوشیِ تلفن نشنیده بودم
:الو بله ؟
:سلام مَمَلم
خیلی جدی حرف زد انگار که دوست نداشته باشه من پای تلفن باشم یا اینکه نتونه باهام حرف بزنه
منم با استرس و حیای دخترانه ولی کاملا جدی و خشک
:سلام خوبـ..یـ..ن
(نمیدونستم باید جمع ببندم یا نه )
:شماره گوشیِ خاله "میم" و میدی؟
:مامانم با خودش گوشیشو نبرده مگه خاله "ف" گوشیشو نبرده ؟
:نه جواب نمیده ....
وبعدهم خدافظی
خشک و خالی ترین صحبتی بود که تاحالا باکسی کرده بودم ،این جریانو گفتم تا بایه جریانِ دیگه مقایسه ش
کنین که در قسمت های بعدی مینویسمش
داشتم میگفتم اون روز بعداز ون ماجرا تا نیم ساعت خیره شده
بودم به مانیتورو الکی میخندیدم بامَمَلِ خیالی مم حرف میزدم "خیلی بی عقلی "
خلاصه چندروز بعدش
قراربود من و خواهرمو مامانم با دختر خالمو خاله م بریم خرید خاله مم قرار بود زنگ بزنه که ساعت چند میاد
دنبالمون طرفای عصر بود که تلفن زنگ خورد شماره ی خونه خالمو دیدم و تلفنو برداشتم
:الو
:...
:الوو
:...
(ازون طرف صدایِ بچه میومد )
:الوووو....
(صدای نفسِ یه نفر )
:الوووو ...چرا جواب نمیدین؟
یه لبخند اومد رو لبم (حسم اشتباه نمیگفت )
دیگه الو الو نکردم بعداز چند دقیقه بعد تلفنو قطع کرد 
مامانم گفت کی بود گفتم نمیدونم فک کنم ازخونه خاله بود ولی صدا نمیومد
همون لحظه تلفن زنگ خورد
تلفنو انداختم تو بغلِ مامانم :شما جواب بده
بگین وقتی جواب داد کی بود؟بله آقامَمَل
وقتی خاله م اومد دنبالمون تو راه خیلی زیرکانه از دختر خاله م
پرسیدم گوشیتون مشکل داره؟ گفت نه چطو ؟گفتم آخه زنگ زده بودین ساعتو بگین صدا نمیومد اونم با تعجب
گفت واقعا؟
منم گفتم آره
گفت شاید شکل دارشده
ومن نمیدونم چرا دلم نمیخواست مشکل دار شده
باشه
خلاصه بعداز عروسی دختر خاله جان تنها ماجرایی که یادم میاد عروسی اون یکی دختر خالمه
که داداش نداره یهو وسطِ عروسی که قرار بود بابایِ دامادو عروس بیان بابایِ عروس با مَمَل اومدن داخل
فک کنین منی که اون شب خدا خدا میکردم مَمَلو ببینم و میترسیدم اگه نبینمش یهو جلوم ظاهر شده بود
واسه اینکه بابای عروس مَمَلو خیلی دوست داره و جای پسرشه باخودش اورده بودش تو مجلس البته
عروس حجاب داشته .خلاصه من ازدور کنارِ الینا داشتم مَمَلو برنداز میکردمو قلبم گمپ گمپ صدا میداد
یهو خواهرِ بزرگِ مَمَل رفت دستشو گرفت و اوردش سمتِ خودمون خواهرش رفتن کنارشو باهم رقصیدن و
من اون لحظه با خودم گفتم یه روز بهش میگم که با اینکه خوب میرقصه ولی من دوست ندارم مرد برقصه
اون شب من چشم به الینا بودو مَمَلی که انگار الینارو نمیدید همه میگفتن که من اون شب خیلی خوب شده
بودم با اینکه اصلا آرایش نداشتم چون اصلا خوشم نمیاد و درجایی که الینا و کیما خودشونو به مرزِ انفجار رسونده
بودن
پ.ن :دوستان نظرتون راجب به عوض کردن قالبِ وبم چطوره؟