میگذریم و میگذریم تا میرسیم به روزی که خونه ی مامانبزرگم دعوت بودیم خرداد ماه بود اما شبش به زورِ کیمیا  

خونه ی مامان بزرگم خوابیدیم :) با اینکه امتحان داشتم پس فردا ش مَمَل هم قرار شد بره خونه ی امیرشون  

فردآش خواهر کوچیکه ی ِ مَمَل خواستگار داشت .خاله "ف"جونم  اومد دنبالِ مامانجونم ماهم پشتش رفتیم  

خونه شون مَمَل هم خودشو رسونده بود اونجا من و کیمیا رفتیم تو اتاق تا خواستگارا اومدن مزاحم نباشیم  

مَمَل هم تو اتاقِ خودش . دختر خاله م خواهرِ مَمَل اومد از من نظر پرسید که شکرانه به نظرت با مانتو برم یا  

چادر؟ فک کنین از من پرسید ؟با اون همه اختلاف سنی  منم بهش گفتم به نظرم اگه با چادر برین قشنگ تره  

اونم بحرفم گوش کرد تازه ممنون دارمم شد تا اینکه خواستگارا اومدن منو کیمیا از چفتِ در اینقدر هیجان   

داشتیم دامادو ببینیم خیلی بامزه بود .ولی خوب بعداز دید زدنِ داماد با اون همه فلاکت رفتیم سرجامون ن 

شستیم که همون موقع کیمیا یه مزاحم تلفنی پیدا کرد طرف هی زنگ میزد و ما بیشتر استرس میگرفتیم  

تا اینکه باتری گوشی کیمیا تموم شد گفت شکرانه تو گوشیتو بده  منم گفتم :نــــــــــــــــــــــــه اون گفت  

بابا سیم کارت خودمو میذارم منم که بچه ی پاک :) متوجه نمیشدم تا اینکه کامل توضیح داد .خلاصه گوشیمو  

دادم ولی مثه اینکه پسره ول کن نبود منم گوشی رو از دستِ کیمیا گرفتم رفتم  سمتِ اتاق مَمَل حالا کیمیا  

داره خودشو میزنه که نــــــــــــــرو  منم گفتم نخیر باید برم این پسره بفهمه نباید زنگ بزنه با یه عالمه  

احتیاط که خواسدگارا مارو نبینن بالاخره درِ اتاقشو باز کردم و ازهمون دربندِ در همه چیو تعرف کردم گوشیو  

دادم دستِ مَمَل خودم دوباره رفتم تو اتاق بعد که خواستگارا رفتن اومد تو اتاقو گفت کاری کردم که دیگه زنگ  

نزنه کیمیا که بلد نبود :| من ازش تشکر کردم .شب مهمونی دعوت بودیم مَمَلم باهامون اومد تو ماشین  

مامانش رو به مامانبزرگم گفت :مامان واسه مَمَلم شما باید استین بالا بزنین حالا من و کیمیا هم پشتِ  

ماشین  .خلاصه اون شب به قدِ زیادی بلندِ مَمَل پی بردم و یه استرسِ دیگه به اسرسام اضافه شد که  

من قدم بلند نیست  اون سال عید  الینا هم اومده بودند کیمیا یهو قد کشیده بود 175 قدش شده بود  

مَمَل هم که 185 بود منم اون وسط160کیمیا که اصلا حجاب نداره حتی یه روسری منم که با چادر اون  

شب یه اتفاقی افتاد که هرسه نفرمون کنار هم قرار گرفتیم ومن دربرارِ اون دتا عینِ مورچه بودم اون شب  

وقتی میخواستن سفره ی شامو بندازن  جعبه ی نوشابه ها تو بالکن بود تو اتاقم من بودم مامانم بود  

خواهرای مَمَل بودن و حتی کیمیا من رفتم جعبه ی نوشابه رو با چادرِ رویِ سرم بلند کردم  

(همچین دخترِ قویی ام :) ) که یهو مَمَل با بچه ی خواهرش به بغل جلو ظاهر شد حالا مامانمم کنارمون  

محکم جعبه ی  نوشابه رو گرفت : بده به من  جعبه رو به طرفِ خودم کشیدم : میبرم خودم . اخم کرد :بده میبرم  

منم اخم کردم :میتونم ببرم . واقعا عصبانی شده بود :برو کنار میبرم  . یهواخمام باز شد :بچه بغلته سختته میبرم  

عصبانی : سختم نیست میبرم وبالخره از دستم بیرون کشیدو برد منم همونجوری نادم گفتم :خب کمرت  

:تو به فکر کمرم نباش خودت چی این یکی از خاطراتی بود که واقعا لمسش کردم اون شب حتی الینا بود  

ولی مَمَل کوچک ترین توجهی هم به الینا نکرد اون شب ماشینِ ما استارت نمیخورد مَمَل اومد پشتِ فرمون  

نشست و من پشتِ سرش بودم و نمیدونم صدای گمپَ گمپَ قلبمو شنید یانه ولی مطمئنم که همه فهمیده بودن من دوسش دارم