74
)روزی بود که همه خاله ها جمع شده بودن خونه ش واسه چیدنِ جهیزیه خونه ی دختر خاله م سمتِ هاشمیه س (هاشمیه نزدیکِ کوهِ
این خونشونم
چسبیده بو کوه بود درواقع یه مجتمع بود ) من به شخصه خودم خیلی خوشم اومد ولی خوب خوفم داشت
من و مامانم از صبح خونه ی مامانِ عروس بودیم بعدازظهرم شم باهاشون رفتیم خونه عروس که بقیه هم اومدن
چون مجتمعشون خلوت بود با کیمیا رفتیم پایین (خیلی جای خوبی بود )
باد میزد تمامِ پرچمای رو میله هارو
عینِ چی بهم میزدخلاصه امیرم که بود مَمَلم پیداش شد من و کیمیا دوباره تو خلوتِ دونفره ی خودمون
بودیم که اون دوتا کرم ریزیشون شروع شد حلا من هی محل نمیدم این کیمیا ...بگذریم مَمَل میگفت که
:میدونستین میخوام تغییر رشته بدم ؟کیمیا گفت :مثلا چی ؟مَمَل : میخوام برم حوزه طلبه بشم
از خنده ی بزرو جمع شده ی امیر نمیگم
ولی از تعجبِ کیمیا چرا
:واقعا؟نکنی این کارو طلبه چیه
حوزه چیه حالا بهتون گفته بودم که مذهبیِ جمعمون من تنها بودم منم زیاد باور نکردم ،نمیدونم چه کاری
بود که رفتم بالا من از آسانسور میترسم بخاطر همین با پله رفتم طبقه شونم خیلی بالا بود
بعدش مَمَلم
پیداش شد وقتی داشتیم میومدیم پایین مَمَل گفت بیا با آسانسور بریم منم گفتم :نه نمیخواد مَمَل گفت :نترس
من که هستم
خیلی جدی گفتم نمیترسم
و واردِ آسانسور شدم اون روز یه مقنعه ی لبنانی سرم بود که
بقیه میگفتن بهم میاد با یه هِد وقتی واردِ آسانسور شدم خیره شدم به کفشام
مَمَل گفت :آفرین سرمو ا
وردم بالا که براچی ؟گفت :واسه حجابت .شکرانه موافقی برم :حوزه ؟یه لبخندِ آروم زدم
نمیدونم هرجور
دوست دارین مَمَل :نه تو نظرتو بگو من : هرجور خودت دوست داری
وقتی داشتیم از آسانسور پیاده
میشدیم مَمَل گفت :من حجابِ تورو دوس دارم
فک کنین منِ عاشق ، منِ چند سال کوچیک تراز مَمَل
منِ بی خبراز افکارِ مسخره ی مَمَل چه خجالتی که نکشیدم اون شب
اچه قندی که تهِ دلم آب نکردم
خلاصه اون شب با نگاه های زیرِ منو نگاه های خندونِ مَمَل تموم شد تو ماشینم مَمَ با خواهرش بزور
جلو نشست ،خواهرش گفت خاله "میم "(مامانم ) مَمَل میخواست بره حوزه ،ومن فهمیدم که مَمَل ممکنه
دروغ نگفته باشه درجایی که به اون خواهرشم اعتماد نداشتم
میگذریم میرسه به داستانی که خانواده ی ما
با دوستِ بابام تصمیم گرفتیم بریم باغِ مَمَلشون چون تولدِ دختر خاله م بود بعدِ تولد من و مامانبزرگم و مامانِ
مَمَل راهیِ باغ شدیم (مامانم با بابام میومدن ) که مَمَلم یهو با ما اومد اون شب تو ماشین حرفِ خاصی ردوبدل
نشد ولی شبشِ باغ وقتی خوابیدم سرصبحش مَمَل و چندتا دیگه راهیِ باغ شده بودن مامانم گفت :شکرانه
میخوای بری؟ مامانم میدونه دوست دارم کوهنوردی رو گفتم :آره بدم نمیاد بعد هردو باهم رفتیم سمتِ مَمَل
مامانم گفت بهش بگو و خودش رفت منم به مَمَل گفتم :میشه منم باهاتون بیام کوه؟
اونم گفت :نه ،چون
همه مردیم گفتم :منم میتونم جا نمیمونم
بازم گفت نه خلاصه اون روز نرفتم بعداز چندوقتش دوباره یه
مهمونی خونه مامانبزرگم بود که الیناشونم اومده بودن مادخترا تو اتاق بودیم که گفتن سفره رو بندازین
بعد سفره ی خانوما تو اتاق انداخته میشد یهو امیرو مَمَ با دوتا ظرفِ سبزی پیداشون شد ،من ظرفِ سبزی
رو از مَمَل گرفتم که نطقش باز شد روبه الینا : این دختر خاله ی ماهم خیلی شجاعه ها الینا و کیمیا گفتن :
چطور
مَمَل :واسه اینکه اون روز اومده به من میگه بیام کوه (ماجرایِ باغ )منم با خودم گفتم شکرانه چه
شجاع شده
علاوه بر خنده ی خودش الینا هم خندید اولش چون فکر میکردم میخواد ازم تعریف کنه یه
لبخند اومده بود رو لبم ولی بعد با این حرفش
بازم لبخند زدم ولی حسِ اول کجا اون حس کجا تا این که
فکر کنم ازخنده ی الینا خوشش اومد که گفت :تازه اون روزم این دوتارو (منظورش منو کیمیا بودیم) سرکار
گذاشتم بهشون گفتم میخوام برم حوزه
فقط یه نگاه کردم به چشاش که انگار داشتن مسخرم میکردنو
انگار حرف میزدن ولی من نمفهمیدم ،من واقعا اون لحظه هیچی نمیفهمیدم .گیج شدم بودم با کاراش
نمیدونستم امید بسازم براخودم با بِبُرم ازش .