راستش الآن خاطراتِ قبلِ عروسی یادم اومد اینارو میگم بعد میرم سراغِ عروسی ،عروسیِ دخترخاله م 

خواهرِ امیر پسرخاله م  داشته م میگفتم بعداز ماجرای تابستون من با مامانم یه مهمونی خونه ی  

مامان  جونم بود .من ازهمون زمان که چادر سرمیکردم دیگه مخالفِ توحیاط رفتن بودم چون توخونه راحتتر بودم  

اما کیمیا نمیدونم چرا همه ش دوست داشت بیرون باشه و توخونه نمیتونست بشینه بعداز اون ماجراهای باغ  

که مَمَل و امیرو دیدم دو تا اسمِ رمزی بینشون ردو بدل میشد بعضِ شما نباشه من حسِِششم گاهی اوقات  

قویه (افسون جان میدونن )خلاصه من و کیمیا که رفته بودیم تو حیاط اون دوتا هم بودن اما رابطمون دیگه  

مثه قبلننا نبود راستشو بخوای دیگه بچه هم نبودیم که بخوایم بازی کنیم (سوتفاهمی که پیش اومده بود ما  

چجوری تویه سن بازی میکنیم و خواستگاری ،بازیامونم زیاد بچه گانه نبود مثلا خاله بازی که نمیکردیم )خلاصه 

اون دوتا هی دوتا اسمِ رمزیشونو بلند به زبون میوردن که اعصابِ مارو خرد کنن ولی حسِِ من میگفت که اینا  

دارن  درموردِ الینا صحبت میکنن ولی خب اسمِ دومی رو نمیتونستم حدس بزنم تا اینکه نمیدونم به چه بهونه ای  

کیمیا رفت بیرون منم که پشت بندش بعدشم اون دوتا کیمیا رفته بود ازمغازه خرید کنه که من دمِ در خونه ی  

مامان بزرگم واستادم نمیدونم بحثِ امیرومَمَل با من چی بود که من رو به مَمَل گفتم سعی نکن نو اذیت کنی 

من خیلی چیزا ازتو میدونم حالا خیلی چیزی هم نمیدونستمآ همون بحثِ خواستگاری بود که مَمَل  

اخماشو کرد توهمو یه قدم با اون قدِ دیلاقشم بهم نزدیک شد :توچی میدونی مثلا؟شاید باور نکنید اما یه  

لحظه عینِ چی گُرخیدم خیلی بد صحبت کرد منم یه قدم عقب تر رفتمو رومو محکم گرفتم و عینِ بچه ها  

ینشم تا بناگوشم باز شد  که مثلا لاپوشونی کنم :هیچی بابا ....شوخی کردم مَمَل عینِ میرغضب بهم نگاه   

میکرد که امیر آروم بش گفت :آروم باش مَمَل دوباره :دفعه آخرت باشه ازین حرفا بزنی توکه هیچی نمیدونی  

مطیع سرمو تکون دادم اون شب تموم شد چند وقت بعدش مامان بابایِ کیمیا رفته بودن کیش کیمیا هم پیشِ  

مامانجونم بود ،مامانجونمم اون موقع خونه یِ خاله "ف"مامانِ مَمَل رفته من و مامانمم بعداز چندروز رفتیم خونه   

شون سر بزنیم . وقتی رفتیم اونجا من و کیمیا رفتیم تو اتاق کیمیا بهم گفت رازِ اون دوتا اسم و دراوردم   

منظورشون الینا بوده منم میخواستم بش بگم زحمت کشیدی ولی خب نگفتم البته کیمیا بازم رازِ اسم دوم  

رو نگفت بعدشم بهم گفت :شکرانه مَمَل الینارو دوست داره منم بهش گفتم که اشکانو دوست دارم اون  

داشت از صحبتاشون حرف میزد و من تو دلم داشتم یکی یکی خاطراتمو که ازشون رویا ساخته بودم پاک  

میکرد باورتون نمیشه که چقدر سخته عشقتون از دوست داشتنش به دوستتون بگه وشما فردِ مقابلش نباشین 

اون موقع مَمَل اومد تو اتاق منکه سعی کردم اصلا بهش محل ندم ولی الکی مثلا با کیمیا حرف زدو رفت  

دمِ در بود که یادم نیست کیمیا چی بهم گفت که توسرش زدمو گفتم :خاک برسرت مَمَل برگشتو با یه نگاه 

که اصلا دوسش نداشتم گفت :باریکلا شکرانه خانومم بزرگ شده .بهش نگاه کردمو گفتم :فک میکنی فقط خودت 

بزرگ میشی؟اون شب مامانم و خالمو مامانجونم رفتن بیرون من و کیمیا و مَمَل و مامانبزرگِ مَمَل تو خونه   

 بودیم ما دوتا رو مبل نشسته بودیم داشتیم فیلم نگا میکردیم که مامانبزرگِ مَمَل ،مَمَل و صدا کرد تو گوشش یه  

چی گفت که مَمَل خندید .کیمیا اصرار ککرد که بگه چی گفته اولش مَمَل نمیگفت تا اینکه بالاخره زبون باز کرد 

که مامانبزرگش گفته کیمیا هم مثلِ مامانش خوشگله !نمیدونم میتونیین منوتو اون لحظه تصور کنین یانه  

راستش حسودیم نمیشد ولی حسِ خوبی نسبت به اون لحظه م نداشتم تا اینکه موقع شام شد مَمَل معمولا  

غذاهای تند خیلی دوست داره بیشتر سس غذاهاشم خودش درست میکنه اون شبم یه سس درست کرده بود  

به منم گفت شکرانه بیا ازین سس بریز رو غذات من گفتم :تند دوست ندارم  .مَمَ:تند نیست تو بخور اینقده خوب 

 بقیه هم تایید کردن تا اینکه من سسو ریختم رو غذام تا اومدم غذارو بخورم دستِ مَمَل رفت سمتِ پارچِ  

آب .وقتی لقمه ی غذارو خوردم آتیش گرفتم مَمَل سریع لیوانِ آبو بدستم داد دوست داشتم کل خونه رو   

دنبالش بدوام و تا جاداره بزنمش ولی به چشم غره ای کفایت کردم !