72
نمیدونم میتونین حالِ اون لحظه مو درک کنین یا نه ولی تو اون لحظه ی تاریک و روشنِ هوا یهو لرزم گرفت
ولی نیشم تا بناگوشم نمایشی باز شد که: به نظرت الان زود نیست مامان ؟
و مامانم که با لبخند و یه نگاهِ عمیق تو چشام گفت :الان که نمیخوان،گفتن اگه خواستگار واسه الینا اومد خاله "ص"
جواب نده چون مَمَل هست
من اون لحظه داشتم حرفای مامانِ مَمَلم میشنیدم که میگفت : آره خواهر من و دخترا باهم صحبت کردیم دیدیم کی
بهتر از الینا والا پسرِ منم بچه ی خوبیه همین باغم مالِ اونه درسشم که داره میخونه
مامانَ اینا هم گفت : الان که زوده
مامانِ مَمَل :ماهم الان که نمیخوایم منظورمون اینه هروقت خواستگار راه دادی بهمون بگی
وباز صدای کِل و دست و صوت خاله هایِ شادم که بلند شد 
همه خاله ها رفتن تو خونه مامانم منو کشوند کنارو گفت : به کسی نگیا
منم گفتم به کی میخوام بگم
مثلا؟
مامانم :به کیمیا یا الینا
ومنم مثه بچه های خوب قول دادم که به کسی نگم
مامانم : آفرین بیابریم تو حالا
اصلا دلم نمیخواست برم تو ،اومده بودم بیرون که حالم بهتر شه ولی حالم بدتر شده بود وقتی داخل خونه شدیم
نشستم کنار الینا و کیمیا
نگاهم بندِ مَمَل بود چراغ ِ خونه خراب شده بودو مَمَل داوطلبانه رفته بود عوضش کنه
بقیه میگفتن برق میگرتت و اون میگفت نه منم همه ش بااخودم میگفتم اناها میخواد خودشیرینی کنه
حالم
خوب نبود واسه همین خودم رفتم بیرون و رو صندلی نشستم صدای خنده هاشونو میشنیدم که داداشم یه پتو ا
نداخت روشونه هام و گفت پاشو بریم ،ما اون شب زودتر ازهمه راه افتادیم سمتِ خونمون آهنگی که داداشم تو
ماشین گذاشته بودو بخاظر ندارم ولی منو همه ش یادِ مَمَل مینداخت راستش اون موقع میگفتم شکرانه تو که
میگفتی نمیخوایش تو که دیگه بهش محل نمیدادی ولی نمیدونم چرا اینقدر دپ بودم اون شب
از تابستون اونسال نگم که اینقدر ضایع بازی جلو مامانم در اورده بود که الا کی ازدواج میکنن ؟به نظرِ شما زود ن
یست ؟به نظرِشما بهم میخورن حالا؟و...که مامانم با خنده گفت شکرانه بس کن این دوتا باهم ازدواج نمیکنن
واینقدر محکم این جمله رو گفته بود که تهِ دلم قرص شده بود تا عروسیِ دحترخاله م خواهرِ امیر