69
یکی از خاطراتی که یادمه اینه که یه سیزده بدر همگی رفته بودیم باغِ مَمَلشون اون خالمم که شهر دور زندگی میکنن و خواستگار کیمیاهستن اومده بودن دخترشونم الینا
اومده بود ما بچه ها کنار رودخونه واستاده بودیم من بودم کیمیا بود الینا بود بچه ی کوچیک یکی از خاله هام
بغل الینا بود و مَمَل بودو امیر اون پسر خاله م که کیمیارو دوست داشت
خلاصه ما کنار رودخونه بودیم که یه لنگ کفشِ الینا افتاد تو رودخونه افتاد تو رودخونه و ما بچه ها دنبالش
رفتیم و رفتیم و رفتیم ....ومچنان رفتیم تا جایی که نه کفشی بود ونه راه برگشتی ...گمشده بودیم
من اما صدای داداشمو از دور میشنیدم هرچی بهشون میگفتم بابا دارن صدامون میکنن صداشون ازین طرفه
بچه ها ساز مخالف میزدن ازهمون اول همه شون باهام مخالف بودن تو همه چی
خلاصه من به طرف صدا رفتمو یهو داداشم جلوم ظاهر شد
و شترق خوابوند تو گوشم
البته میدونم
از نگرانی زیادش بوده
چون خیلی دوسم داره والبته منم همین طور
خلاصه اون موقع بچه ها ضایع شدن
من به ضایع شدنشون کار ندارم
ازین داستان که بگذریم میرسیم به همون سال پرماجرا که از اواسطش زیاد خبر ندارم یعنی یادم نیست
اما وقتی یادم اومد مینویسم اما ....عید سال بعد دوباره همه ی خانواده دور هم جمع شدیم
خاله ی شهر
دورمم اومدن اونسال الینا به کل تغییر کرده بود
خیلی خوشگل شده بود والبته جذاب صورتش دیگه دخترونه نبود
ابروهاشو برداشته بودو یه صفایی به صورتش داده بود وهمین باعث شده بود صدوهشتاد درجه تغییر کنه
خلاصه اخلاقشم تغییر کرده بود و زیاد گرم نمیگرفت البته با معدود نفراتی
تا اینکه اون شب رفتیم تو حیاط
خونه ی جدید مامانبزرگم الینا و کیمیا خانوم به پسرا دستور دادن که برن خوراکی بگیرن ومن نمیدونم
چرا مَمَل اینقدر مطیع شده بود
خلاصه اون شب مَمَل نسبت به الینا یه نگاه های خاصی داشت
من اما
زیاد برام مهم نبود چرا ؟چون حس درونم بازم اون حرفا رو بهم میزد اما راستشو بخواین یه دلنگرونیی درونم
جوونه زده بود
تا اینکه رسید به اون روزی که ای کاش هیچ وقت نمیرسید
روزِ سیزده بدر داداش الینا از سربازی اومده بود مشهد کیمیا از صبح خوشحال بود و داشت از اتفاقاتی که توماشین براش پیش اومده
میگفت ومن اون روز فهمیدم عشقِ کیمیا اشکان داداشِ الیناس
من و کیمیا اون رو بیشترش باهم بودیم
تا اینکه عصرش الینا هم به ما پیوست رفتیم گوشه ی باغ (اینم بگم اون روز باغِ مَمَلشون بودیم ) بازی کنیم
که یهو مَمَلِ از صبح پیدا نشدش اومد
خلاصه اون اومدو گفت منم هستم الینا که اولش بی محلی کرد اما مَمَل با یک چهره ی گشاده
وسطِ جمعمون بود اون بازی که تموم شد دیگه کم کم شب شده بود که همه رفتیم تو خونه راستش اینقدر فضای تو ی خونه برام سنگین بود که تنها اومدم بیرون جمیع خاله هامم پایین باغ جمع بودن
که یهو صدای کَل کشیدن و دست و صوت اومد
مامانم و که دیدم رفتم بهش گفتم چی شده ؟
مامانمم
خندیدو گفت خاله "ف" (مامانِ مَمَل )از خاله "ص"(مامانِ الینا ) واسه مَمَل خواستگاری کردم 