اون سال سیزده بدر به بدترین حالت برای من گذشت ولی حالا میفهمم که غصه ی بیخودی برای  

کیمیا خوردم اونسال به کیمیا میگفتم بیا بش بی محلی کنیم اصلا مهم نیست  

ولی باز یه نفر تو دلم داد میزد که مَمَل تورو دوس داره ها ...هـهـ  

بگذریم اون سال من  داشتم کم کم اطرافمو میشناختم داشتم به وجود امام زمان پی میبردم ودرنتیجه مذهبی تر شده بودم  

ازون جایی که خانواده ی مذهبی نداریم من یکم فرق میکردم  وهمین موضوع سبب شده بود دورتر بهشون بشم  

اما دوستیمون با کیمیا همچنان برقرار بود البته با  تضاد های عقیدتی  

اون سال خواستنِ اون خاله م که گفتم واسه پسرش  کیمیارو میخواست بیشتر شده بود  

وهمچنان کیمیا مَمَل رو عین یه دوست میدونست عینَ یه پسر عمه ی صمیمی و همین و تمام  

مامانِ مَمَل هم هروقت  من تو ماشین مینشستم با مامانم از مَمَل میگفت که دعای ندبه ش ترک نمیشه و... 

ازینجور حرفا ولی اینم بگم که مطمئنا هیچ قصدو غرضی پشتِ اون حرفا نبوده  

تا اینکه نامزدی خاله کوچیکم برگزار شد ما بچه ها همه جمع شده بودیم تو اتاق  

که یه بحثی پیش اومد دقیق یادم نیست  ولی مَمَل با یه لخند خاص بهم گفت  

: شکرانه من مریم دعای ندبه  

این رفتنش جای تعجب داشت گفتم که فامیل زیاد بندِ اینجور چیزا نیستند  

خلاصه منم خندیدم و گفتم خیلی کار خوبی میکنی  

تا اینکه باز  مامانش رفت مکگه و بعداز اومدنش همه جمع شدیم خونه شون اون شب  پسرای  

اقوام دور هم جمع بودند که  باز رفتیم تو حیاط من که از همون اول گفتم نظاره گرم  

ولی باز کیمیا اصرار (اسرار ) (اثرار) :) کرد که نه بیا و ... 

منم گفتم باشه میام ولی نمیتونم دست بزنم که  

اخه قرار بود قایم باشک بازی کنیم  ، مَمَل هم گفت آره کیمیا توهم به من دست نزن نامحرمی دیگه   

که البته بازم کیمیا  دستشو میگرفت  ولی لحظه ای که من  خواسم بگیرم  گوشه بلوزشو گرفتم که گفت  

: آفرین :) والبته بازم باهمون لبخند  

درضمن یکی از خاطراتمم زمان  اسباب کشی خاله م بود که من رفته بودم تو اتاقِ مَمَل   

مَمَل اون زمان یه ارگ کوچیک داشت که گفت بیا بهت یاد بدم  

بعدشم بهم گفت :شکرانه من نمیذارم دست هیچکی بهش بخوره ها ولی تو فرق میکنی  

 

پ.ن :ببخشید دیر به دیر آپ میکنم :)