67
ما رفتیم و پسر خاله جانو یه گوشه ی خلوت کشوندیم من کیمیا نگا میکردم اون به من مَمَل
که یکم کنجکاو شده بود گفت بگین دیگه اگه ام نمیخواین بگین من برم ماهم هردومون گفتیم نه نه صبر کن الان
بعد کم کم ماجرارو هردمون براش تعریف کردیم که آره دونفر اومدن به ما گفتن که تورو دوست دارن ( الان بسی میخندم:) )
مَمَل نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردو رفت ،درست یادم نیست همون سال بود یا سالِ بعدش که کیمیا گوشی دار
شد رابطه ی کیمیا و مَمَل شدت گرفت نمیدونم چرا اون موقع با حرفایی که باهم میزدن من هی تو دلم ا
اطمینان داشتم که مَمَل منو میخواد نمیدونم چرا ولی ... با اینکه اون دوتا از علاقه ی خودشون میگفتن و
من جایی نداشتم
بالاخره عید همون سال یا سال بعدش بود که دوازدهم فروردین همه ی فامیل جمع شدیم خونه ی مَمَلشون
من ازهمون بچگی درصدِ خونِ مذهبیم از همه بیشتر بود :)
یه چادر عربی داشتم که خیلی دوسش داشتم اونو سرم کردمو با کیمیا رفتیم تو حیاط کیمیا گفت
شکرانه ای کاش نمیرفتی مکه (یکی از معجزه ها این بود که من تو سن پایین رفته م حج واجب )
بهش گفتم چرا؟
گفت آخه دیگه چادر سرت نمیکردی بهش خندیدم و گفتم
برا اون نیست خودم دوست دارم
مَمَل اومد تو حیاط بچه های دیگه هم اومدن قرار شد بازی کنیم که مامانم منو کشوند تو خونه مامانِ مَمَل هم بود
گفته بودم که خاله م دوسم داشت
هردوشون منو محاصره کردن
ازون آدمام که وقتی استرس میگیرم و میترسم لپام عینهو دوتا سیبِ قرمز میشن
مامانم گفت تو میدونستی مَمَل و کیمیا باهم در ارتباطن
آب دهنمو قورت دادمو گفتم :چی؟مَمَل و کیمیا؟
مامان گفت آره خاله ت ازهمه چی خبر داره مَمَل به خواهراشو مامانش گفته اس ام اساشم خواهراش میدادن
اون موقع تو دلم برای کیمیا زار زدمو بی معرفت ترین آدمارو سه تا خواهرِ مَمَل دونستم
پ.ن: اسما همه مستعارن فقط دیگه اول اسمشونو نمیذارم که گیج نشین :)