از کجآ بگم خب ؟ شآید اصلا دآستان ِ جآلبی نباشه  رآستش اصلا فکرشم  

نمیکردم دآستانی که چندسآله  کتآبشو بستمو تمومش کردمو بخوآم بازش کنم و اینجا تعریفش کنم  

اینجآ مخصوصِ ... 

بگذریم تعریف میکنم ولی تو دلم کتآبِ دآستانش بسته میمونه چون این کتآبِ داستان یه اتفآقایی دآشته  

که ازون خاطره هاس که وقتی یآدم میآدش تا چند ساعت خودمو سرزنش میکنم ،شما نآرحت نشینآ :) 

ایندفعه سرزنش نمیکنم چون یه تصمیماتی دآرم که ازش میگم براتون  

نمیدونم ازهمون اولِ اولش تعریف کنم یا از اواخرش  

این پستو از اولش تعریف میکنم اگه خواستین میزنم داستان بره جلو بآزم هرجور که دوست دآرین  

من تآبعِ مخآطبآیِ وبمم چون وآقعا همشون برآم عزیزن :) ( همتون برام عزیزید ) 

بسم الله الرحمن ِ الرحیم  

میدونم جآش اون بالاس ولی این ابتدایِ دآستانمه :)  

من خآله زیآد دآرم ولی زمانِ ما بچه کم بود من بودم و پسرخآلم "میم _ الف " که پنج سآل ازم بزرگتره  

و همینطور پسر خاله جانِ دیگه م که چهآر سآل  اسمش "الف -ح" 

دختر دآیی م که اون روزهآ  رفیق فابی بود برآی من که نه تا سی روز فقط ازم بزرگتره "کاف" 

یه دختر خاله دیگه هم دارم که تقریبا هم سن "میم _الف " اما جون یه شهرِ دیگه زندگی میکنن زیاد تو  

بازیآی بچگیمون نبود :)  

ما سه تآ خیلی بآهم جور بودیم  "میم - الف " چون خونشون نزدیکِ خونمون بود باهم صمیمی تر بودیم  

البته مامانش خآله "ف" جانم خیلی من و دوست داشت والبته دآره :) 

دختر دآیی م "کاف" ازنظر قیافه و سرو زبون  یه دو سر و گردن از من بآلاتر بود :) میگم بود چون الآن اوضاع  

فرق کرده  

البته این موضوعِ فرق کردنم در قسمتآی بعدی میفهمین  

اون روزآ "کاف" رو همه دوست دآشتن من بچه مظلومه بودم سرو زبون نداشتم  

شآید واسه همین بوده که  خاله "ه" خاله کوچیکم بهم میگه  

: شکرآنه بچه که بودی دوستت نداشتم ولی الآن نمیدونم چرا انقد عزیز شدی  

ومن درجوابش فقط لبخند میزنم  

دآشتم میگفتم بخاطر عزیز بودن "کاف "  پسرخآله ی چهار سال ازخودم بزرگتر خیلی دوسش دآشت  

یکی از خاله های دیگه مم چپ میرفت راست میرفت واسه اون یکی پسر خآله م که 7  یا 8 سال ازبنده  

بزرگتره  چلچلی میکردو میگفت عروسِ عمه ای "کآف " جان :) 

اون روزا تنها کسی که پشتم بودو  تو بآزی هآ باهام هم گروه میشد "میم - الف " بود  

فک کنم قضیه رو فهمیدید دیگه اون روزآ شاهزاد ه ی سوآر براسبِ سفیدِ من "میم - الف " بودو سلام  

ازنظرِ قیافه یه ته مایه هایی شبیه همیم  

هروقت بآبآم من و اونو میدی میگفت الحق که شبیه همین  

خآله مم میخندید  

"میم - الف " زیر چشمی بهم نگاه میکرد من بهش نگاه میکردمو توپ بازی رو میندآختم تو بغلش  

:)