خُب خلآصه که بندهـ رفتم دمِ در  به خاله ی از ماشین پیاده شدم دست دادمو  

روبوسی کردم خداروشکر کردم که "میم-الف" همون پسرخآله م از ماشین پیاده نشده  

البته  به خودم گفتم :چه بی ادب :) 

الکی سر خم کردم طرفِ شیشه هایِ دودی  

: سلام  

خندشو از نیمرخشم تشخیص میدادم این خنده ها از یه ماجرا بیشتر شده بودو معنی داشت  

که البته اگه بازم خواسین اون ماجرآ رو هم تعریف میکنم  

بگذریم ،آقا از ماشین پیاده شد از نیمه شعبان ندیده بودمش  

فکر نمیکردم ریش بهش بیآد اما ریشِ پرفسوری گذاشته بود ،بزرگتراز سنش نشون میده  

قدش انقدر بلنده که تو دلم گفتم :یاخودِ خدا ای کاش نمیومد بیرون  

نمیدونم ، نمیدونم چم بود فقط یه لحظه تمام بدنم یخ کرد  

تمامِ بدنم یخ کردو انقد لکنت گرفتم که لبخندش عریض تر بشه  

با اون چادر رنگیو دمپایی هایِ قرمز :| 

مضحک ترین دختر رو کره ی زمین شدم خودمو انداختم تو خونهـ بعداز "تو" نوشته هایم  

به هیچ فردی فکر نکردم  

نمیدآنم چم شده شده بود .  

فقط این را بگویم آن شب آنقدر ازین شآنه به آن شآنه شدم  

قلبم  عین بلند گوهای ماشینِ مدل 74 ِ عروسک شده یِ  پسر هایِ خیابانِ پایین صدا میداد  

بدنم یخ کرده بود و این را به بهمن ماهِ سردِ  مشهد نسبت میدادم اما  گرومپ گرومپ صدا کردنِ قلبم  

و آتیش گرفتنش را به هیچ صیغه ای نشد نسبت بدهم  

دلم بندِ "تو"یِ نوشته هایم گیر کرده  

پسر خاله ام اما ماجرآیش بسی طولانی تراست  

هم ترس از تعریفش را دارم هم ... 

پ.ن :بآور بفرمایید دلم ژله نیست که برآی همه بلرزد ،ایندفعه هم نمیدانم لرزیده یانه  

که البته نلرزیده ...نمیدانم ...شما برداشتتان چیست ؟ 

بازهم نتوانستم حسِ درونم را بنویسم ...