دکتر اسمِ دردِ نبودنت را گذاشته است "میگرن های عصبی " 

مادرم پرسوال نگاه کرد  

"دخترش از چه چیز عصبانیست ؟" 

پدرم درآغوش گرفت مرا  

"چه چیز ناراحتت میکند باباجان ؟" 

بغضِ گلو فرو داده  

"هیچی بابا:)"