2
دستی به کمرم میکشم ،حسِِ خانوم هایِ حامله رو دارم :)
به نظرم مادر شدن خیلی قشنگه .....
امروز اینقدر درد داشتم و بیخوابی کشیده بودم که قیدِ مدرسه رو زدم البته خدا خیرِمامانو بده
چرا ؟چون خودش گفت نرو مدرسه منم اولش یکم ناز اوردم ولی خداوکیلی تو دلم داشت قیلی ویلی میرفت
ولی خب اگه میرفتم مدرسه هم دووم نمیاوردم ازیه طرف کمری که داره دونصف میشه
وچشمایی که بزور باز نگهشون داشتم .
دیشب خوابم نبرد وقتی ساعتِ 4 موبایلم به صدا در اومد تازه چشمام گرم شد ،بنابراین ساعت 5
کوک کردم تا بلکه یه ساعت بخوابم ،خوابیدم و بیدار شدم آخه امروز آزمون داشتم
درس خوندم ولی کمرم ؟!آخ
خداروشکر امروز بخیر گذشت فقط امیدوارم تا شب کمرم خوب شه
پ-ن:یه آقایِ روحانی تو تلویزون میگفت
- اونایی که تندخو هستن از رحمتِ خدا محرومن ....
حالا به این نتیجه رسیدم چرا خدا دوستم نداره ....بداخلاقم :(
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 13:39 توسط شکرانه
|